کتاب فروشی و
کتاب کافه
بیداد نادانی
تابو شکنی
تهرانتو
فارگلیش
خدمت و خیانت خمینی
کوشنده
کتابفروشی و کتابکافه
دی 1386
گاهی بهمناسبت یا بیمناسبت حرف گیر و
گرههای کتابخوانی اینجا و آنجا درمیگیرد و اهل فن هم رای و
راهکارهاشان را میگویند اما حکایت همچنان باقی میماند. این
حکایت باقی آسیبش به همه و بهویژه دستاندرکاران تولید و
عرضهی کتاب میرسد. یکی از گرهها این است که چون کتاب "کالای
فرهنگی" تلقی میشود دولت در روند تولید و عرضهی آن دخالت
میکند. از این و باقی گرههای کور دیگر که بگذریم، میرسیم به
گرههایی که باز کردنشان محال نیست اگر که به پند سپهری شاعر
گوش بدهیم که میگوید "جور دیگر باید دید." مثلا اگر
کتابفروشهای ما به همین "کالا" بودن کتاب بچسبند و آداب
"عرضهی کالا" در عصر تولید انبوه را به جا بیاورند،هم به
کسبشان خدمت کردهاند هم به مردم.
هستند کسانی که، پیگیر نوکردن
بازار کتاب، بخواهند فوت و فنهای رایج در غرب را -- هم برای
سوددهی مادی و هم برای فایده رسانی فرهنگی -- دنبال کنند و از
اشکالتراشیها هم نترسند. اما هنوز کم نیستند کتابفروشهایی
که از بد حادثه یا دست برقضا کتابفروش شدهاند و نه کالایی را
که میفروشند میشناسند، نه الفبای حرفهی فروشندگی را. این به
کم و زیاد سرمایه چندان ربطی ندارد و بیشتر از جا نیفتادن
راههای نو داد و ستد و فرهنگ بازار آزاد که بر پایهی رقابت
است مایه میگیرد. کتابی که حالا تولید میشود، نه متاع دورهی
دکانداری و فرهنگ آن که، کالای دورهی فروشگاه داری است.
فرهنگ فروشگاه داری هم، چه فروشگاه به اندازهی یک دکه باشد چه
به اندازهی یک بازارچه، بر پایهی فریفته کردن خریدار و
خشنودی خاطر او استوارست.
همین است که روز به روز شمار
کتابفروشیهایی که ترکیبی از کافه و کتابفروشی و کتابخانهاند
بیشتر میشود. در قدیم که دکانها فقط انباری از کالاها بود،
کتابفروشیها هم جایی تنگ و انباشته از قفسههایی پر از کتاب
بود. آدم این روزگار حالا توقع دارد کتابفروشی، کوچک یا بزرگ،
جای دلگشایی باشد با صندلی و نیمکتی که بشود رویش نشست و
کتابهایی را ورق زد و خواند و سر فرصت و بی ترس از نگاه چپ چپ
کسی تصمیم به خریدن یا نخریدن گرفت. اگر چای و قهوه و شیرینی
هم در کار باشد که حظ خواندن و گپ و گفتگو با دیگران را بیشتر
کند که چه بهتر. برنامههایی چون کتابخوانی و شعر و
داستانخوانی هم دیگر نور علی نورست. روشن است که اینها نه
خیالبافی یک کتابدوست، که ترفندهای دنیای سرمایه داریست که
برخلاف برخی از دیگر ترفندهایش، نه تنها بد نیست که خیلی هم
عالیست.
دو نمونهی ساده از این بهشت
کتابدوستان را که بیش از هر کتابفروشی دیگری -- از جمله
کتابفروشیهای بزرگ زنجیرهای با همهی اسباب فریباییشان--
برایم کشش داشتهاند، در شهر کوچک نیوهیون که جلال و جبروتش
از دانشگاه ییل است دیدهام. اتفاقاً هر دو کتابفروشی کوچکند و
"آنی" که دارند از ابتکارست نه از سرمایه. یکی از این دو به
موازات ردیف قفسهها میز و صندلی چیده و سوپ و ساندویچ و
شیرینی و قهوه سرو میکند و در هفته بیشتر پاتوق دانشجوها و
در آخر هفته پاتوق خانوادههاست. دیگری کافه کتابفروشیایست
که کتابکهنه خرید وفروش میکند و همیشه پرست از کتابدوستهای
کمپول که کتاب تاخت میزنند.
(این یادداشت در پاسخ به پرسش خانم فهیمه خضر حیدری نوشته شد و
توسط ایشان در "روزنا" با عنوان "جور دیگر باید دید" منتشر شد)
بیداد نادانی
7 آذر 1386
داغ تازهای بر دل ایران خانم بینوای من
گذاشتهاند و نمیدانم چهطور دوام بیاورد و چهطور طاقت
میآوریم! زهرا بنییعقوب را بردار کردهاند تا بیضهی اسلام
را بپروارند؟ یا جهل مرکب را تا ابدالدهر هوار این خطهی بخت
برگشته کنند؟
باورنکردنی است که دختری را به
خون دل بزرگ کنی و ببالانی و به جایی برسانی که بتواند در مقام
یک پزشک به خودش و دیگران فایده برساند و بعد ببینی که جاهلی
به آنی به دست مخبطان مدعی حفاظت از امنیت اخلاقی میسپردش و
به روزی دیگر دختر بر دار میشود. مسخره است که خیال میکنی نه
در بدویت عصر حجر یا سبعیت قرون وسطا، که در بیست ویکمین سدهی
میلادی نفس میکشی.
در خبرها میخوانی که پدر دختر
در سپاه کار میکند و میگوید که "بنای کم سواد"ی که نیمه وقت
برای ستاد کار میکرده دخترش را دستگیر کرده است. یادت میافتد
که انگار حالا دست هر عمله و بنایی در هر شهر و ده کورهای
تلفن همراه دیده میشود. بعد فکر میکنی که اگر عمله و بنایی
کار تمام وقت گیر نیاورد و دخل و خرجش را به هم نرساند، کجا
بهتر و راحتتر از ستاد، که اگر هم پول قلنبهای ندهند کار شاق
که نمیدهند. گوشه وکنار پارکی بپلکی و زاغ سیاه این وآن را
چوب بزنی که معصیت نکنند و آخر روز هم برای این که به
صاحبکارت نشان بدهی که نان حلال میخوری، یکی دو نفری را به
تله بیندازی و شب هم سر راحت به متکای مندرست بگذاری که هم شکم
زن و بچهات را پر کردهای و هم ثواب آخرتی برای خودت
خریدهای. داستان ساده ای است که نه باورنکردنی است، نه مسخره.
این زهرا که در ستاد منکرات بر
دار رفته، اما، زهرا کاظمی میانه سال و دنیادیدهی شهروند
کانادا نیست که به شور کار و هنرش بیم اوین به دل راه نداد و
به چنگ دژخیم و نوچه هایش افتاد. این زهرا، محبوبه و مکرمه
نیست که میدانستند تاوان عشقی "ممنوع" سنگسارست. این زهرا،
احمد باطبی نیست که کوس رسوایی حکومتی جانی را بر بام و برزن
زد و جوانی و سلامت خود را به داو گذاشت. این زهرا، مختاری و
پوینده و فروهر و هیچیک دیگر از دگر اندیشان طمعهی قتلهای
زنجیرهای یا شکار دژخیمان و زندانبانان نیست که به دگراندیشی
خود آگاه بوده و هستند و حکومت زور و نادانی را بر نمیتابیدند
و برنمیتابند. این زهرا، زهرا بنی یعقوب است: بچهی انقلاب،
درسخواندهِی دانشگاهی که "انقلاب فرهنگی" به خود دیده، دختر
پدری که در سپاه کار میکند؛ پزشکی در اوج جوانی و آغاز کار که
میتوانست سالهای سال به هزاران اراذل و اوباش همان خدمتی را
بکند که به هزاران آدم شریف.
مسخره است! باورنکردنی است! سی
سال است که پسرها و دختر های این ایران خانم بینوا را یا کفن
میکنند یا به داغ و درفش میکشند، هنوز چرایی حکومت جهل را
نمیفهمم!
تابو شکنی
30 تیر 1386
در وبلاگ "رادیو زمانه" در 28 تیر 1386 در
نوشته ای به نام "حق تغییر محفوظ!" سخن از "سنت و سیره آیت
الله خمینی در دعوت مردم به تغییر اجتماعی" رفته است. این
عبارت جدا از کاربردش در آن نوشته بار دیگرمرا به یاد گیر و
گره ای به نام "خمینی شناسی" انداخت. گویا بعد از سی سال هنوز
نمی شود راست و راحت در باره فردی به نام "روح الله خمینی "
حرف زد، چرا که باید یا برای رعایت حال "ملت بت ساز" یا از روی
مصلحت اندیشی به هر دلیل و نیت به این "تابو" نزدیک نشد. یا
شاید گمان می رود که بنا به شعار "خمینی بت شکن بت شده ای خود
شکن" این خود اوست که باید دو باره ظهورکند و ملت را از شر
"بتی به نام خمینی" برهاند. نسلی که از چاله "ظل الله" به چاه
"روح الله" افتاد، جا به نسلی سپرده است که از "روح الله"
خاطره ای کمرنگ دارد. اگر این نسل از اهمیت تابوی خمینی بی خبر
است، آنان که در سایه آن به ضرب و زور بر ملتی حکومت می کنند،
از نقش آن در دوام و بقای قدرت خود باخبرند.
این که هنوز در میان توده مردم
کسانی باشند که هاله تقدس را دور سر "امام" ببینند، عجیب نیست.
این که هنوز کسانی باشند که به روال رایج در میان ملت حساب
"شاهنشاه آریامهر" یا "آیت الله خمینی" را از نظام های حکومتی
شان جدا کنند و گناه را به گردن "اطرافیان" بیندازند هم عجیب
نیست. آنچه عجیب است این است که چه طور و با چه دلیل و
دستاویزی می شود اندیشه ها و باور ها و گفتار و کردار و نوشتار
فردی را که تا کمتر از بیست سال پیش زنده بوده است، چنان تحریف
یا تعبیر کرد که از واقعیت تهی شود. آیا می شود در این که تنها
باور واقعی خمینی باور او به "ولایت فقیه" و "بازگشت به صدر
اسلام" بوده است، شک کرد و یا آن را نادیده گرفت؟ آیا کارنامه
او بی پرده نشان از رویه ای عمل گرا و مصلحت اندیش مبتنی بر
"توجیه وسیله توسط هدف" ندارد؟ آیا برای شناختن اندیشه های او
باید به گفتار ها و نوشته های جدی اش پرداخت یا به آنچه که در
مقام رهبری سیاسی، در مناسبت های مختلف بنا به همان رویه آشکار
"مصلحت اندیشی" برای "رنگ کردن مردم" گفته است؟ و بالاخره، آیا
عمل او را باید بر پایه عملش سنجید یا بر اساس حرف هایی که به
اقتضای روز و در جهت حفظ بیضه اسلام می زد؟
تکلیف مریدان خمینی و مخالفان
او روشن تر از آن است که گره ای به گره های کنونی ملت ایران
اضافه کند. سرسپردگانش او را امامی می بینند که یا ناجی امت
بوده است یا نگهبان مسند قدرت آنان. مخالفان هم او را ضحاکی
می بینند که "ولایت فقیه" و "بازگشت به صدر اسلام" را بر دوش
داشت. روشن است که تفاوت های شخصیتی خمینی با جانشین اش و نیز
با دیگر پیروان قدرتمدارش بسیار است. چه بسا هیبت و صلابت و
افسون او در مقام رهبر و امام هم آن قدر که ازخصلت های فردی اش
مایه می گرفت، از اندیشه هایش آب نمی خورد. با این همه تا آنجا
که به نظریه رمه و شبان و امام و امت مربوط است، نمی شود سهم
نظریه پرداز را نادیده گرفت و فقط مومنان به آن را مقصر
دانست. گرفتاری در این است که یا چون زبان سرخ می تواند سر
سبز را برباد بدهد و یا چون تابوشکنی خوشایند نیست، فاش گویی
در باره این که آب از سرچشمه گل آلودست کنار گذاشته می شود.
از این بدتر آن است که پوشیده یا آشکار در مخالفت با ولایت
فقیه و پیامد های پیاده شدن آن در جامعه حساب خمینی را از حساب
پیروان و مجریان ولایت فقیه جدا کرد و آگاه یا ناآگاه و خواسته
یا ناخواسته در آراستن و پیراستن تصویر او سهیم شد.
گفتن ندارد که بت و تابو شکنی
آسان نیست. هیچ عقل سلیمی هم خواهان آن نیست که کسی جان خود یا
دیگران را به خطر بیندازد تا ملت قهرمان تازه ای پیدا کند. اما
اگر زمانی برای شکستن بت ها به خلیل الله و روح الله نیاز بود،
حالا برای شکستن تابوها شاید کافی باشد واقعیت ها را فدای
مصلحت ها و سیاست ها نکنیم.
تهرانتو
17بهمن 1385
ذوق واژه سازی مردم را نمی شود دست
کم گرفت. درحالی که در بسیاری مورد ها واژه سازان رسمی و
فرهنگستانی پیشنهاد های غریبی می دهند، مردم کوچه و بازار در
بسیاری مورد ها واژه ها و نام هایی می سازند که هم با واقعیت
های زندگی روزمره همخوان است و هم ازنکته سنجی ها و زیبایی های
زبانی بهره مند. گونه ای از این نوآوری های زبانی مردم را می
توان در واژه های دو رگه دید.
آنچه که من "واژه دو رگه" می
نامم پیشنهاد من برای فارسی واژه "پورتمانتو" در زبان انگلیسی
است که لوئیس کرول نویسنده نامدار "آلیس درسرزمین عجایب" آن را
ساخته است و در"از میان آینه" یا "آلیس در سرزمین آینه ها"
(ترجمه فارسی) به کار گرفته است. در فرهنگ هزاره در برابر آن
آمده است: "واژه دوگانه، واژه آمیخته" – که به گمان من حق مطلب
را ادا نمی کند. واژه دو رگه ترکیبی از دو یا چند واژه یا بخش
هایی از دو یا چند واژه است که معنای آن ترکیبی از معنا های آن
واژه ها باشد. ازنمونه های مشهور واژه دو رگه در انگلیسی می
توان این ها را نام برد: متل، سماگ، برانچ. به گمانم چون واژه
ترکیبی در فارسی رایج تر از انگلیسی است، بدیع بودن واژه های
دورگه در انگلیسی بیشتر نمود دارد. اما واژه دو رگه واژه
ترکیبی خاصی است که بیشتر وقت ها از ترکیب بخش اول یک واژه با
بخش آخر واژه دیگرساخته می شود. درحالی که در بیشتر واژه های
ترکیبی زبان فارسی واژه های ترکیب شونده دست نخورده و نشکسته
باقی می مانند وفقط در کنار یکدیگر می نشینند. برای نمونه در
واژه ترکیبی"مه دود" که در فرهنگ هزاره برای "سماگ" به کار
رفته است، هر دوپاره شکل کامل واژه های ترکیب شونده است.
دو واژه "تهرانجلس" و
"تهرانتو" را می توان نمونه هایی از واژه دورگه در زبان فارسی
دانست. درحالی که در تهرانجلس بخش اول نه پاره ای از یک واژه و
یا نام، که همه آن است، در"تهرانتو" می شود که بخش اول را
"تهرا" و نه "تهران" گرفت و تصور کرد که بخش وام گرفته از
تورنتو "نتو" است و نه "تو". در ساختن هر دو واژه که در واقع
نام مکان هستند، شوخ طبعی و ذوق سلیمی به کار رفته است که
درعین حال ساده و آسان فهم است و نشان از آن دارد که کار مردم
است و نه اهل فن. همچنین روشن است که بیشتر به ضرورت ساخته شده
اند، تا از روی تفنن. به این معنی که مهاجرانی دلتنگ دیار ترک
شده با نام گذاری مکان محدودی در سرزمین تازه ، آگاهانه یا
ناآگاهانه، خواسته اند یاد آنچه را که از دست داده اند و به
گذشته شان تعلق دارد در زمان حال و زندگی روزمره خود زنده
کنند. سوای ترکیب گذشته و حال میل به پل زدن و پیوند دادن دو
مکان این همه دور در عالم واقع و این همه آمیخته در ذهن مهاجر
نیز آشکار است. در هر دو مورد هم بعید نیست که نمونه های واژه
دو رگه در زبان انگلیسی یا زبان کشور میزبان به نوعی مشوق این
کار بوده اند.
اگر قرارباشد به سنجش میان
تهرانجلس و تهرانتو ادامه داد، باید نگفته نگذاشت که برتری
تهرانتو بر تهرانجلس این است که دارای ایهام است، یعنی آنچه که
شعر و ادب فارسی به جا یا بی جا به آن می بالد. درحالی که می
شود تهرانتو را به معنای ترکیبی از تهران و تورنتو گرفت، به
راحتی می شود معنای دیگری برای آن قائل شد و آن را به معنای
"تهران تو" گرفت، که این یکی هم درست به اندازه تعبیر اول
پذیرفتنی و خوشایند است. این دو گانگی معنایی و تنوع برداشت در
تهرانجلس نیست. اما اشتراک دیگری میان تهرانتو و تهرانجلس است
که چه بسا مهم ترین باشد و آن این که هردو به دلیل دلالت بر
نام خاص و مکانی در دو بزرگشهر مهم جهان می توانند هویتی جهانی
بیابند و چنین اتفاقی برای تهرانجلس افتاده است، یعنی که آن
قدر جا افتاده است که به رسمیت شناخته شود. حال باید دید که
تهرانتو هم آیا چنین می شود یا نه.
فارگلیش
14 بهمن 1385
چند روز پیش برای خرید به یک بقالی
ایرانی در تورنتو که صاحبش هم مثل بسیاری از ایرانیان آن را
"سوپر" می نامد رفتم. وقت پرداخت خانمی که پشت دخل ایستاده بود
و بی تردید خودش را نه صندوقدار که " کشی یر" می داند پرسید،
"بگم بدم؟" من گیج گفتم، "ببخشید؟" تکرار ایشان رفع گیجی نکرد
و به ناچار به کیسه پلاستیکی کناردستش اشاره کرد. سر تکان دادم
که یعنی هم کیسه می خواهم و هم وقتش رسیده که این زبان من
درآوردی را به رسمیت بشناسم.
حدود سی سالی از مهاجرت
گسترده ایرانیان به ایالات متحده امریکا و کانادا می گذرد و
دیگر به گمانم وقت آن است که اهل زبان به بررسی زبانی که به
تدریج در میان شمار بسیاری از مهاجران به این دو کشور انگلیسی
زبان و به ویژه میان اهالی "تهرانجلس" رواج یافته و ترکیبی
ویژه از زبان فارسی و زبان انگلیسی است بپردازند. روشن است که
بررسی این پدیده زبان شناسانه هم به کار روشنگری های فرهنگی و
اجتماعی می آید و هم در زبان شناسی راه به جایی می برد. همچنین
از سردر گمی واژه سازان و واژه بازان و نویسنده ها و مترجم ها
هم می کاهد.
اول از همه خیال می کنم باید
روشن شود آیا این زبان از انواع زبان های "پی جین" است یا نه.
"فرهنگ معاصر هزاره" برابرنهاد فارسی "پی جین" را "زبان
آمیخته" دانسته است. پی جین یا "زبان تماس" شکل ساده شده ای از
آمیزش دو یا چند زبان است که در اساس برای ایجاد ارتباط میان
گروه هایی که به یک زبان سخن نمی گویند به کار می آید. این
زبان ساختار دستوری و واژگانی محدود دارد و کم و بیش خود
انگیخته ابداع می شود. بر پایه تعریفی که از این زبان داده می
شود و پیشینه تاریخی آن، برابر نهاد پیشنهادی من برای آن "زبان
قرو قاطی" است. زبان مورد بحث در این یادداشت هم البته ترکیبی
هردمبیل از فارسی و انگلیسی است که کوچندگان ایرانی به ینگه
دنیا آن را ساخته و پرداخته اند و می توان به راحتی آن را
زبانی قروقاطی دانست. اما تعیین این که آیا "پی جین" است یا نه
برعهده زبان شناسان است.
چند وچون این پدیده زبانی
هرچه باشد، یک ایرادش هم این است که نامش روشن نیست. به گمان
من به روال ترکیب های مشابه ای که در زبان انگلیسی هست، این
آمیزه را باید "فارگلیش" نامید که هم سهم عادلانه ای از دوپاره
دو عنصر اصلی را دارد و هم از ساختار به کار رفته در نام های
مشابه مانند "فینگلیش" و "چینگلیش" نیز پیروی می کند. پیشنهاد
ممکن دیگر برای این پدیده که در میان فارسی زبانان بهتر به کار
می آید اما به درد جهان انگلیسی زبان نمی خورد "فارگلیسی" است
که به باور من به رغم با مسما بودنش در فارسی به دلیل جا
نیفتادنش در زبان انگلیسی باید کنار گذاشته شود.
اما فارگلیسی را می شود برای
پدیده دیگری به کار برد. به دلایلی در ایمیل پراکنی های
ایرانیان در اقصا نقاط جهان نوشتن زبان فارسی با حروف لاتین بر
مبنای زبان انگلیسی رایج شده است. این پدیده هم مانند آنچه من
فارگلیش می نامم امری داخلی است، به این معنی که میان ایرانیان
می گذرد، اما فرقش با اولی در آن است که در دایره ای بس تنگ تر
روی می دهد و چون فقط از حروف لاتین استفاده ابزاری می کند و
زبانی نو نمی آفریند، اهمیت چندانی ندارد. برای این گونه از
ایمیل نویسی می شود فارگلیسی را به کاربست. اما به هرحال در
این زمینه هم مردم کوچه و بازار بی اعتنا به فرهنگ سازان و
فرهنگ بازان کار خود را کرده اند و این روز ها در برخی از سایت
ها و وبلاگ ها برای این شیوه از فارسی نویسی اصطلاح "فارگلیش"
به کار می رود، که یعنی به روال معمول یکی هردمبیل چیزی گفته
و دیگران هم پی اش را گرفته اند.
درمیانه آشفته بازار شبکه
جهانی در قلمرو زبان فارسی "ویکی پیدیا" هم بربنیان سایت های
نامعتبرمدخل "فینگیلیش" را دارد که آن را نوشتن زبان فارسی با
الفبای لاتین تعریف کرده است. درهمین مرجع مدخل "فینگلیش" است
که مراد از آن آمیزه زبان فنلاندی و انگلیسی است که در اساس
مهاجران فنلاندی امریکا آن را ابداع کردند و کم و بیش شبیه
همان چیزی است که بهترین نامش می تواند "فارگلیش" باشد. مدخل
"فارگلیش" البته در ویکی پیدیا دیده نمی شود.
خدمت و خیانت خمینی
12 بهمن 1385
این روز ها شنیدن سخنرانی و سخنان
آقای گنجی که نشان از صداقت، صراحت، انساندوستی، و عقل سلیم
داشت و نیز دیدن روزنامه نگاری که بهایی بس گزاف برای آزادی
بیان پرداخته است، برای بسیاری،ازجمله من، مایه خرسندی بوده
است. در عین حال استفاده مکررایشان از کلمه "لذا" مرا به یاد
بلایی انداخت که "روح خدا" و نه خود خدا بر "زبان فارسی" نازل
کرد. روشن است که اشاره به آقای گنجی در اینجا به هیچ روی خرده
گیری بر حرف ها و نیز شیوه سخن گفتن ایشان نیست و نیت فقط شرح
چرایی تازه شدن داغ دل یکی چون منی است که درد و دغدغه زبان
فارسی را دارد.
یادم نمی آید تا به حال
حرفی از خدمت خمینی شنیده باشم. مداحان و مریدان فقط از کرامات
و معجزات او می گویند. دیگران البته سه دهه ای می شود که
درجنایت و خیانت او گفته و می گویند. با این حال نمی دانم آیا
تا به حال اهل فنی به خیانت خمینی به زبان فارسی و به بیانی
دیگر به سهم او در متحجرکردن فارسی پرداخته است یا نه. جز
اصطلاح هایی سیاسی اسلامی چون مستضعف و مستکبر و مفسد فی الارض
و مهدورالدم، از واژگان رهبر انقلاب اسلامی که از گنجینه حوزه
نجفی اش روان می شد هنوز "هجمه"، "میسور"، "لکن"، "لذا"،
"لهذا"، "معذلک"، "معهذا"، "مع الاسف"، و "بیضه اسلام" به یادم
مانده است. نحو کلام امام هم که آن اوایل برق سه فاز می پراند
و بعد کم کم شنیدنش عادت شد، بی تردید از یاد نرفتنی است.
هرچند خمینی برای انقلاب
درزبان فارسی فتوایی صادر نکرد،میراث او خرابی هایش بر زبان را
هم در برمی گیرد. انصاف آن است همین جا اشاره کنم که زبان
فارسی اداری و روزنامه ای ایران پیش از خمینی هم چنان بوده که
خانلری دریکی از کتاب هایش آن را "زبان یاجوج و ماجوج" نامیده
است. این زبان بی شک بعد از انقلاب با رواج زبان آخوندی در
سطح مکتوبات دولتی و اسلامی یاجوج و ماجوج تر شد، اما خیانت
خمینی به زبان فارسی آنجایی آشکار تر می شود که تاثیر زبان او
را در زبان مخالفانش هم می بینیم.
و با این همه زبان به آب
روان می ماند: آلودگی می گیرد، اما نه که می رود، می شود که
آلوده نماند.
کوشنده
7 بهمن 1385
از زمره واژه هایی که در سال های
اخیر در نوشته های فارسی و به ویژه در روزنامه ها و مجله ها
بسیار دیده می شوند، یکی هم واژه یا واژه هایی است که برابر
واژه انگلیسی "اکتیویست" به کار می رود. از میان آن ها حالا
دو سه تایی را بیشتر به یاد نمی آورم. همین دو سه تا اما برای
بیان حرفم کافی است. در حالی که واژه های "کوشنده" و "کوششگر"
برای رساندن معنی "اکتیویست" جسته و گریخته و اینجا و آنجا به
کار رفته اند، واژه "فعال" چندان زیاد دیده می شود که گویی
دیگر جا افتاده است. روشن است که از این سه "کوشنده" بهترین
است، چرا که افزون بر سادگی و روانی آن می توان استدلال کرد که
صفت های فاعلی بسیاری در فارسی به این شیوه ساخته شده اند:
مانند "گوینده"، "شنونده"، و"رونده". در واژه نامه آقای آشوری
هم این واژه در برابر "اکتیویست" آمده است. پرسش ساده ای که
بی درنگ به ذهن می آید این است که وقتی واژه فارسی ساده و
زیبایی که به خوبی معنای مورد نظر را می رساند دم دست و در
دیدرس است، چرا باید از واژه ای عربی استفاده کرد؟ گمان نکنم
بار این یکی تقصیر را بشود بردوش رژیم اسلامی و سینه زنانش که
گاه و بی گاه شورعربی پرستی گریبانشان را گرفته یا می گیرد
نهاد، که در قاموسشان این واژه محلی از اعراب ندارد. مردم
کوچه و بازار هم در این میانه بی تقصیرند، چرا که این اصطلاح و
مفهومش از جمله وام گرفته های ما از غرب است و ابزار هم نیست
که خودشان بی نیاز از فرهنگستان و فرهنگ سازان برابری برایش
بسازند. می ماند شمار چشمگیر اهل قلم حرفه ای و نو کار (= نا
حرفه ای)، از نویسنده و روزنامه نگار و مترجم و ویراستارگرفته،
تا کوشندگان سیاسی و اجتماعی که به ضرورت هدف های خود دست به
قلم می برند. از گروه دوم البته نمی شود انتظار داشت که دغدغه
زبان داشته باشند، اما شاید بشود از گروه نخست، به ویژه
سردبیران و ویراستاران درخواست کرد که اگر فارسی را هم زیاد
دوست نمی دارند، کمی سادگی و زیبایی را دوست بدارند.