هفته کتاب
بلبل سر گشته
غرقه در نشانه ها
هفته کتاب
در نوامبر 2006 خانم نلی محجوب، روزنامه نگار، به
مناسبت هفته کتاب در ایران با فرستادن پرسش های زیر جویای نظرمن شدند:
همانطور که اطلاع دارید به برگزاری هفته کتاب (در
ایران) نزدیک می شویم. لطفا نظرتان را در مورد برگزاری چنین بر نامه هایی
بفرمایید؟
آیا چنین برنامه هایی می تواند به ارتباط نویسنده و
مخاطب کمک کند؟
قرار بود در این هفته روزی به عنوان "روز ادبیات
داستانی" اعلام شود، اما به روز کتاب تغییر نام یافت. به نظر شما چه روزی به
عنوان روز ادبیات داستانی مناسب است؟
آیا در کانادا بر نامه هایی مشابه با روز ملی کتاب
یا هفته کتاب وجود دارد و مقارن با چه روزی و شامل چه برنامه هایی است؟
چون نمی دانم پاسخهای من چگونه در ایران چاپ شده
است، آن ها را در اینجا می آورم -- منباب سند، و به نیت پرهیز از هرگونه شبهه و
شک در نقل:
1) گمان نکنم هیچ عقل سلیمی بتواند در سودمند بودن و
با حتا ضروری بودن برنامه های فرهنگی اجتماعی تردید کند. جامعه ای فارغ از
اندیشه به فرهنگ و هنر و دانش و بی اعتنا به ارزش و اهمیت سرمایه های فکری
انسان در گستره ای جهانی و فراگیر همه تاریخ نوع بشر و نیز در گستره خاص افراد
خود در زمان حاضر نمی تواند در زمانه ما دوام بیاورد. تاریخ کتاب به زمان
اختراع نظام های نوشتاری در تمدن های باستان برمی گردد و از همان آغاز تاکنون
که کتاب الکترونیک داریم، کتاب همچنان قدر و منزلت خود را به عنوان یکی از
مهمترین و پایدارترین رسانه های بشری حفظ کرده است. نکته در خور توجه در مورد
کتاب و نشر چاپی آن است که به دلایلی رواج نشر الکترونیک و اینترنت مایه کاهش
میزان نشر کتاب چاپی نشده است. از این گذشته در کشور هایی مثل ایران با جمعیت
روستایی چشمگیر و شمار بالای روستاییان و شهریانی که یا به دیگر وسیله های
ارتباطی و پیام رسان های جمعی و نیز کالا های فرهنگی علمی هنری دسترسی ندارند و
یا اگر دارند آسان و بسیار نیست، کارکرد کتاب در جامعه دو چندان است. پس هر
برنامه ای که بتواند قدر وقیمت کتاب را به افراد جامعه بشناساند و یا یاد آوری
کند و به این ترتیب در بازاریابی برای این کالای فرهنگی و بهبود بخشیدن به
تولید و توزیع آن از یک سو و رواج کتابخوانی و تشویق مردم به استفاده از این
وسیله ارزان و آسان یاب برای دستیابی به اطلا عات و نیز گنجینه دانش و هنر بشری
بکوشد، به خودی خود ارزشمند است.
برگزاری هفته کتاب و یا
دیگر برنامه های مربوط به کتاب و کتابخوانی در ایران تازه نیست، هرسال و هر بار
هم در روزنامه ها و مجله ها چه به شکل خبر و گزارش و چه به شکل مقاله و نظر به
آن پرداخته شده و اهل فن هم در باره چگونگی آن گفته و نوشته اند. این که چگونه
است که به رغم این بزرگداشت یک هفته ای و دیگر برنامه های مشابه آن وضعیت تولید
کتاب و رواج کتابخوانی تا این حد اسفناک است، در اساس ریشه در تلقی عام مردم و
ارباب قدرت در ایران دارد که در چارچوب فرهنگ شبان و رمه همه اختیارها و
مسئولیت ها از رمه سلب می شود و شبان قادر مطلقی است که کار فراهم آوردن خوراک
جسم و جان را بر عهده دارد. این نگرش یکسره از درک معنا و مفهوم جامعه مدنی
امروزی که دولت نقشی محدود و مشخص و کار گزارانه دارد ناتوان است. فعالیت های
اجتماعی فرهنگی زمانی بیشترین و بهترین بازدهی را دارند که به ابتکار و کوشش
خود مردم به عنوان پاسخی به نیازهای گروهی و جمعی شان صورت گیرد و دولت هم اگر
راه های اجرایی را تسهیل نمی کند، دست کم مانع تراشی در راه کارهای فرهنگی گروه
های گوناگون نکند. اشکال کار دخالت از بالا در این گونه برنامه ها یکی این است
که در واقع از یکسو کمیت کار را محدود و کیفیت آن را خدشه دار می کند، چون توان
و صلاحیت مسئولان دولتی هر چه باشد نمی تواند از توان و صلاحیت شمار بسیاری از
افراد جامعه که برای پاسخگویی به نیازهای خود و امثال خود دست به کار فرهنگی می
زنند بیشتر باشد و از این مهمتر برنامه هایی که این ها برگزار می کنند سهم عمده
را به یک گروه خاص می دهند و به بیان دیگر پنهان و آشکار گروه ها و بخش های
دیگر جامعه حذف می شوند. ایراد دوم هم که شاید از اولی اساسی تر است این است که
نمی گذارد مردم وارد صحنه فعالیت های عمومی خودگردان بشوند و آن ها را در حالت
وابستگی به "بالا" نگه می دارد، به طوری که برای هر کار ساده ای از جمله رواج
کتاب دوستی و کتاب خوانی هم منتظر فرمایش از بالا می مانند.
2) برنامه های فرهنگی ادبی هنری طبعا باید بتوانند
پیش از هر چیز به رشد و اعتلای فرهنگی جامعه و رواج راه های گوناگون برای پرورش
ذهن و بالا بردن قدرت تفکر و خلاقیت افراد آن جامعه یاری رسان باشند. رابطه
نویسنده و هنرمند با مخاطب پیش و بیش از هر چیز از طریق ادبیات و هنر شکل می
گیرد، به بیان دیگر واسطه اصلی کار ادبی و هنری ای است که به شکل کالای فرهنگی
هنری ارایه می شود. با این همه پدید آمدن این رابطه در خلا انجام نمی گیرد و
نیازمند رشته ای از فعالیت های جانبی است که در درجه اول دسترسی مخاطب را به آن
کالا فراهم می کند. مثلا کتابی که نوشته می شود، باید چاپ و منتشر شود و بعد در
مرحله بعدی امکان بازاریابی برای آن فراهم شود. نمی شود در این زمانه زندگی کرد
و اقتضای آن را نادیده گرفت. تولید اثر هنری کاری خلاق و در برخی موارد مثل
نوشتن کتاب کاری فردی است، اما عرضه آن به دیگران کاری اقتصادی و جمعی است و
تابع قواعد خاص بازار است. کتابی که برای آن تبلیغ نشود، چگونه می شود به دست
خواننده اش برسد و پاسخگوی هزینه تولید مادی اش باشد؟ در یک نظام اقتصادی درست
همه دست اندر کاران پدید آمدن یک کتاب به نوعی در رساندن آن به دست خواننده و
در واقع به فروش رساندن آن به عنوان یک کالا سهم دارند. اهمیت این برنامه ها
نخست در این سطح است که نمود پیدا می کند، وگرنه بده بستان ذهنی میان نویسنده و
خواننده از راه اثر، از راه نقد و نظر،و از راه خلاقیت های پیامد رابطه اولیه
میان نویسندگان و خوانندگان شکل می گیرد و این هم بیشتر به یاری دوام و بقای
مجله ها و روزنامه های فرهنگی ادبی ممکن می شود.
3) اول باید معلوم شود که چه کسانی صلاحیت نظر دادن
در این زمینه را دارند. گزینش یک روز خاص برای مثلا ادبیات داستانی قدر مسلم بر
عهده دولت نیست، مگر آن که بخو اهیم یک روز دیگر به تعطیلات اضافه کنیم و در
واقع یک روز دیگر کار را تعطیل کنیم. اما اگر هدف بزرگداشت و کمک به رواج
ادبیات داستانی باشد، قاعدتا باید مناسبتی را برگزید که اهل فن بر سر آن توافق
داشته باشند و نشانی از سپاس از نویسنده ای باشد که باقی نویسندگان در قدردانی
از او دچار تردید نباشند. شخصا گمان می کنم در زمینه داستان تنها فردی که به
دلیل پیشکسوتی و کیفیت کار و خلوص فردی اش در کار داستان نویسی می تواند
بالاترین اتقاق نظر را فراهم کند، صادق هدایت است.
4) در کانادا روز 23 آوریل هر سال به عنوان روز کتاب
کانادا شناخته می شود و در هفته ای که این روز را می پوشاند، یعنی در هفته کتاب
کانادا، برنامه هایی برای پیشبرد تولید کتاب و کتابخوانی برگزار می شود. این
روز در واقع روز جهانی کتاب و روز حق مولف (کپی رایت) هم هست که یونسکو برای
اعتلای خواندن، نشر، و حمایت از تولیدات فکری از طریق حق مولف آن را سازماندهی
می کند.
روز کتاب کانادا را تراست (سازمان بازرگانی)
نویسندگان کانادا که سازمانی ملی برای حمایت مالی از نویسندگان و ترویج ادبیات
انگلیسی زبان کانادایی است، سازمان می دهد. این سازمان غیر انتفاعی در سال 1976
از سوی مارگارت اتوود، پی یر برتون، گریم گیبسون، دیوید یانگ، و مارگارت لورنس
بنیاد گذاشته شد.
همچنین از 25 فوریه تا 3 مارس "هفته آزادی خواندن"
است که هر سال برای تشویق کاناداییان به تفکر در باره تعهدشان به آزادی اندیشه،
به عنوان یکی از مواد منشور حقوق بشر، برگزار می شود و از سوی کمیته آزادی بیان
شورای کتاب و نشریه سازماندهی می شود.
بلبل سر گشته
درتابستان 1385 به مناسبت انتشار کتاب کوچک "بلبل
سرگشته" پرسش های زیر برای من از سوی ناشر فرستاده شد:
1) خوانندگان امروز دوست دارند با فرشته مولوی
دیروز بیش تر آشنا شوند. از خودتان بگویید، از کارهای گذشته تان در ایران و
فعالیتهایی که در خارج کشور داشته اید و...
2) دراین سال های فراق رابطه تان با ایران و
ایرانیان چگونه بوده است؟
3) فعالیت های ادبی ایرانیان مقیم امریکا را
چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا در آنجا نشست های ادبی دارید، یا ناشر خاص ایرانی
و...
4) نگاه و شناخت مردم امریکا نسبت به ادبیات
ایران در چه سطح و جایگاهی است؟
5) آیا ادبیات غربت یا ادبیات مهاجرت برای شما
معنا و مفهوم خاصی دارد و آیا اصولاً به آن اعتقادی دارید؟
6) از ایرانیانی که در آمریکا به طور جدی کار
ادبی می کنند کدام ها را می شناسید و اصولاً آیا رابطه و بده بستان ادبی بین
شما وجود دارد و...
7) چه طور شد با انتشارات افق کار کردید؟
8) از سرگشتگی بگویید. فکر می کنید آیا بالاخره
روزی این بلبل سرگشته به آرامش برسد و در مکان امن خود ماوی بگیرد؟
9) آیا رابطه ای هست بین غربت و سرگشتگی؟
10) از کار های بعدی و آن چه در دست نوشتن دارید
بگویید.
گویا بخشی از پاسخ های من به پرسش های بالا در کتاب
هفته چاپ شد. متن کامل به نیت ثبت اصل در اینجا آورده می شود:
1.اجازه بدهید از خود بگذرم و از کارهایی که شده
بگویم. در حول و حوش بیست سالگی مشق ترجمه کردم و تا به حال با همکاری دیگران و
به تنهایی و همین طور بسیار پراکنده و بی برنامه ترجمه هایی را به سر انجام
رسانده ام که بیشتر ادبی بوده اند. از ترجمه و همین طور از ویرایش که در همه
این سالها راهی برای رسیدن به نان هم بوده، بسیار آموخته ام. در میان آنچه تا
به حال ترجمه کرده ام، مجموعه داستان "باد می وزد" را که ده سال پیش نشر قطره
در آورد، نمونه کار ترجمه خودم می دانم. در سال 1371 کتابشناسی داستان کوتاه ،
به این امید که دیگران پی اش را بگیرند و ادامه اش بدهند، به همت نیلوفر چاپ
شد. در همین سال رمانی به نام "خانه ابر وباد" و مجموعه داستانی به نام "پری
آفتابی" هم منتشر شد. چند سالی بعد هم دو کتاب کوچک "نارنج و ترنج" و "باغ
ایرانی" به سرمایه و همت شخصی در آمد که به سرنوشت این جور کتاب ها، یعنی غایب
بودن در بازار کتاب دچار شد. در تورنتو هم مقاله ها و گهگاهی هم داستان هایم که
به فارسی اند در نشریه فارسی زبان "شهروند" و "سپیدار" (که دیگر در نمی آید) و
آنهایی که به انگلیسی اند، در جاهای دیگر چاپ شده اند. در سال گذشته انجمن قلم
کانادا کتابی کوچک منتشر کرد که گفتگوی من با کرن کانلی نویسنده و شاعر
کانادایی است. بی تردید نویسنده ای که به فارسی بنویسد راهی به بازار نشر اینجا
نخواهد داشت، با اینهمه در کانادا سازمانهایی، ازجمله همین انجمن قلم، برای
نویسندگانی که زبان اصلی کارشان انگلیسی نیست،امکان این را فراهم می کنند که به
نوعی فرصت حضور در جامعه را پیدا کنند. به این ترتیب نویسنده هایی مثل من،از هر
کجا که باشند، درصورت نوشتن به انگلیسی یا ترجمه کارهایشان به انگلیسی می
توانند کارشان را درجمع هایی کوچک یا نشریه هایی کوچک ارائه کنند. از این گذشته
این را هم باید گفت که صرفنطر از مسئله زبان در اینجا در نشر و نویسندگی هم مثل
رشته های دیگر رقابت نفسگیر است و بازار یابی برای آنچه که نویسنده ای مهاجر
تولید می کند، آسان نیست.
2. دور شدن از زادبوم لزوماً به معنی بریدن از آن
نیست. گاهی حتا عکس این است و این دوری فیزیکی مایه غرق شدن ذهن در مکان مالوفی
که از دسترس دور است می شود. در این حال غربتی سنگین و پر حسرت به بار می آورد
که راه را بر زمان حال و آینده می بندد و گذشته ای منجمد را بختک وار هوار سینه
می کند. من پیش از ترک ایران تکلیفم را با دلتنگی های جغرافیایی روشن کرده
بودم. ایران من فرهنگی است و آنقدر با من و در من است که فراقی در کار نیست. آن
ایرانیانی هم که دوستشان دارم، در هر کجا که هستند، در ذهن من چنان جایی دارند
که از خودم جدا نمی بینمشان. رابطه از راه رسانه ها و دوستان هم ، در این هشت
سال دوری ، برقرار بوده است . بنابراین دست کم از نظر ذهنی و عاطفی خودم را پرت
و گسسته نمی بینم.
3.من فقط دو سالی است که از قضای روزگار در امریکا
بسر می برم. کتابخانه مرکزی دانشگاه ییل که یکی از بهترین کتابخانه های عالم
است اتفاقاً پی کسی می گشت که مجموعه ای فارسی را برای بخش خاورمیانه اش راه
اندازی کند و من هم که در تورنتو از شدت تلاش برای معاش رو به هلاکت بودم،
وسوسه شدم که برای مدتی کوتاه دو باره خودم را در محاصره کتابها و نشریه های
فارسی ببینم. در باره کارهای ادبی ایرانیان امریکا کوتاه می شود گفت که گوناگون
و پر دامنه است. هم امریکا پهناور و پر امکان است و هم پیشینه مهاحران ایرانی
آن دراز است. در هر گوشه ای از آن و همچنین در سه شهر تورنتو، مونتریال، و
ونکوور کانادا که بیشترین جمعیت ایرانی تبار را دارند، به فراخور فرصت ها و همت
و تلاش اهل ادب و دوستداران ادبیات و فرهنگ ایران برنامه های گوناگونی از جمله
شعر و داستان خوانی برگزار می شود. در به راه اندازی این گونه برنامه ها
دانشگاهها، دانشگاهیان ، و دانشجویان نقش برجسته ای دارند. به عنوان نمونه ای
از این گونه برنامه ها می شود از یک رشته برنامه های بزرگداشت سیمین بهبهانی
یاد کرد که به تازگی در چند شهر ا مریکا و کانادا بر پا شد.
4.روی هم رفته ادبیات کلاسیک ایران بیشتر از ادبیات
امروزین ایران در امریکای شمالی شناخته شده است. آنهایی که در عمرشان با کتاب
سروکار داشته اند، اگر چیزی از خیام و مولوی نخوانده باشند، دست کم اسم این دو
را شنیده اند. حافظ و سعدی و فردوسی را هم اهل فن می شناسند. در میان
نویسندگان امروزی گمان می کنم هدایت بیش از دیگران در کتاب ها و منابع مرجع
آورده شده است، با این همه کم پیش می آید که کتابخوانی امریکایی و یا کانادایی
را بیابی که هدایت را بشناسد. در عین حال در چند سال اخیر به دلایلی توجه
کتابخوانها ی این خطه به سوی کتاب هایی کشیده می شود که نویسندگانشان ایرانی
اند و توانسته اند با درک و پذیرش الفبای بازار نشر غربی به فهرست پرفروشها راه
بیابند و شهرتی جهانی پیدا کنند.
5.از سال های اول دهه شصت که موج بزرگ مهاجرت و
تبعید را به همراه آورد تا به حال در باره ادبیاتی که حاصل کار نویسندگان برون
مرزی است اینجا و آنجا، بو یژه در بیرون از ایران رای و تفسیر های گوناگونی
بیان شده است؛ نمونه اش ، مثلاً، دیدگاه پیمان وهاب زاده است که چند ماه پیش در
روز نامه شرق در مصاحبه ای با او به چاپ رسید. آنچه که باید اینجا بگویم این
است که میان غربت و مهاجرت و ادبیات مربوط به آنها تفاوتی اساسی است. غربت
احساسی است که در هر جا از جمله در وطن هم می تواند گریبان آدم را بگیرد. فکر
و احساس این که به جمعی که در میانشان هستی تعلق نداری بسیار سنگین تر و
آزارنده تر از پیامد تعلق نداشتن به جایی است که در آن به سر می بری.غریب بودن
و رنج بردن از آن درونمایه کار بسیاری از نویسندگانی است که نه در بلاد غریب که
در دیار حبیب به سر می برند. البته کسانی هم هستند که غربت را فقط در صورت دوری
از وطن تجربه می کنند. بهر حال غربت و تبعید لزوماً از دوری از زاد بوم بر نمی
خیزد و دست کم در تاریخ ما شمار غریبان و تبعیدیان در میهن کم نبوده است، بنابر
این اگر قرار باشد ادبیات این گروه و یا در باره این گروه را متمایز کنیم،
نویسندگانی از درون و برون کنار هم قرار می گیرند. مهاجرت اما مقوله ای دیگر
است. گرچه بسیاری از مهاجران ایرانی که در هر گوشه جهان پراکنده اند، نه به
میل، که به ناچار کوچ کرده اند، دغدغه مهاجر دو پارگی ناشی از نیاز و میلش به
آمیختن با جامعه میزبان و وابستگی و دلبستگی اش به ریشه هایش است. به این ترتیب
است که ذهن مهاجر همراه با جسم او دو گانگی و یا دو زیستی را تجربه می کند.
روشن شدن فرق میان این و آن یعنی وضعیت و ذهنیت تبعیدی و مهاجر شرح مفصلی می
خواهد که در اینجا نمی گنجد. در باره ادبیات تبعیدی و ادبیات مهاجرت هم در
اینجا به این بسنده می کنم که وقت نوشتن هرگز به هیچ مقوله و برچسبی فکر نمی
کنم، آنچه که مهم است گوهر هنری ادبیات است و والسلام. مقوله بندی و تشخیص و
تفکیک و از این قبیل در وقت شناخت و تحلیل و نقد است که به کار می آیند.
6.خوشبختانه به یاری نشریه های چاپی و اینترنتی و
همین طور به دلیل زیاد شدن رفت و آمد ایرانیان برون مرزی به ایران و ایرانیان
درون مرزی به بیرون از ایران میزان آشنابی دو گروه با یکدیگر نسبت به گذشته
افزایش چشمگیری پیدا کرده است. آشنایی من با نویسنده های ایرانی ساکن امریکای
شمالی و اروپا هم از راه خواندن آثارشان در این نشریه و آن نشریه است، وگرنه که
نوع زندگی پردردسر و مشغله امروزی فرصت و فراغتی برای آشنایی های مستقیم باقی
نمی گذارد. البته اهل ادب وفرهنگ هر شهری گاه و بیگاه در برنامه های فرهنگی
ادبی دور هم جمع می شوند و از کار یکدیگر خبر می شوند، با اینهمه به گمان من
هیچ چیز نمی تواند بیشتر از مجله و روزنامه در بده بستان ادبی موثر باشد.
7. به دلیل کارم در کتابخانه ناشران و کارهایشان را
کم و بیش می شناسم. نشر افق را هم به همین ترتیب می شناختم، تا این که یکی از
دوستان که دستنوشته داستان های من پیشش بود آن ها را به نشر افق می دهد تا
بررسی کنند. نشر افق هم برخی از داستان ها را برای چاپ می پسندد که همین هایی
است که در این مجموعه کوچک آمده است. همین جا هم فرصت را غنیمت می شمرم و از
همه همکاران نشر افق که در چاپ و نشر این کتاب سهم داشته اند سپاسگزاری می کنم.
8. این که کار بلبل سرگشته و از کوه و کمر برگشته آن
حکایت معروف به کجا می رسد را باید از خواهرش پرسید که غمخوارش است. حکایت
بلبل داستان من را هم راوی داستان می گوید. اما آن سرگشته هایی که از مکان امن
خودشان رانده شده اند، در داستان مترسک به جای آشنا برمی گردند.
9.هر سرگشتگی نشان از غربت ندارد، اما در غربت حتماً
سرگشتگی هست. این که بیرون از دایره ایستاده ای و یا راهت نمی دهند یا نمی
توانی راهی را که می دهند بپذیری بیش و پیش از هر چیز کلافه کننده است. تردید
میان بیرون ماندن و به درون راه یافتن، میان رفتن و ماندن، میان بودن و نبودن
است که سر درگمی می آورد .
10.نویسنده ای می تواند از کارهای بعدیش بگوید و به
آن ها فکر کند که حرفه ای باشد، به این معنی که از راه نویسندگی نان بخورد. همه
آن هایی که گرفتار چرخه بی امان و بی رحم گذران زیست از راه های گوناگون هستند،
در واقع کار نویسندگی را به ناچار در لابلای دوندگی های تمام نشدنی برای لقمه
ای نان به شیوه ای بی برنامه پی می گیرند. با این تفصیل اگر روزگار مجالی بدهد،
داستان بلندی را که در دست دارم به آخر می رسانم و رمانی را که خیلی پیش تمام
کرده ام برای آخرین بار ویرایش و باز بینی می کنم .
خرداد 1385
غرقه در نشانه ها
خانم نلی محجوب در تابستان 1385 به مناسبت نشر "بلبل
سرگشته" پرسش های زیر را برای من فرستادند:
1) با توجه به دور بودن از ایران تا چه اندازه از
فضای ادبی داخل اطلاع دارید؟ همچنین میزان آشنایی شما با ادبیات کودک و نوجوان
کانادا چقدر است؟
2) با اشاراتی که به نویسندگان ادبیات کودک و
نوجوان داشتید و کار شما برای هر دو طیف سنی بفرمایید به نظر شما مرز بین
ادبیات کودک و بزرگسال کجا ازهم جدا می شود؟
3) چرا برخی از آثار از طرف هر دو طیف مورد توجه
قرار می گیرد؟
4) یعنی شما از پیش با توجه به مخاطبتان داستان
را شروع نمی کنید؟
5) به کتاب بلبل سر گشته اشاره کردید. آن را می
توان مجموعه موفقی دانست که چندین ویژگی را در بردارد: پرداخت، انتخاب سوژه و
محتوا. در خصوص این کار بیشتر توضیح دهید.
6) گذشته از مسائلی که عنوان کردید اجازه بدهید
که باز به کتاب هایتان بپردازیم و به کار گیری عنصر افسانه در کتاب. نگاه و
پرداخت جدید به افسانه ها از جمله مواردی است که کمتر با موفقیت مواجه می شود.
این جایگزینی هابه ظرافت و باریکی مو است و بسیار مهم. زیرا شناخت افسانه ها،
فرهنگ ها و اجتماعات گوناگون را می طلبد. شما تا چه حد به این مفاهیم تسلط
دارید؟
7) "چرا گرگ لچک قرمزی را خورد؟" کار عمیقی است
که در حقیقت نیاز های نسل جدید و شکل گیری واقعیت ها را به چالش می کشد. اما
تاکید بر روایت جدید با توجه به خواستها و نیازهای نسل جدید است و تقابلی است
از سنت و مدرنیته. اینطور نیست؟
8) همین طور در حکایت ماه و پلنگ که مشخصاً تاکید
دارید که باید حکایت دیگری گفت. حتا در شکل ساختاری جدید از حکایتهای که بر
توجه به باور ها و نیاز های روز تاکید دارید. این تغییر ساختار داستان با توجه
به نیاز ها و باور های روز چه نقشی در جذب مخاطب و ارتباط با نوجوان دارد؟
9) در برخی از داستان های این مجموعه حضور
نویسنده به عنوان راوی به چشم می خورد و شکل گیری داستان هم اینگونه است و
مشخصاً تقابل نسلها را مد نظر دارید و سه نسل را کنارهم می گذارید. جمله آخر
داستان بلبل سرگشته، خواب کودکی نسل امروز و بی پاسخی نسل گذشته را به ذهن
متبادر می کند. آیا همین مفاهیم را در نظر داشتید؟ به نظر شما مخاطب می تواند
این لایه ها را دریافت کند و به جز لذت از خود اثر، چنین کارهایی چه ویژگی هایی
را می تواند دارا باشد؟
10) داستان "نارنج و ترنج" هم با وجود نامش که
تداعی کننده یکی از افسانه هاست، ساختاری سورئالیستی دارد و در عین حال در
افسانه ها و داستان های کهن هم تنیده شده است. این تغییر افسانه ها گاه از طرف
برخی منتقدان مورد تهاجم قرار می گیرد (از جمله برخوردی که با رولد دال شکل
گرفت). با چه انگیزه ای به سراغ این شیوه آمدید؟
و نیز
همراه با پرسش ها به رسم معمول خواستار شرح حال هم شدند. حاصل این گفتگو از راه
دوربا اندکی جرح و تعدیل والبته با آگاهی من با عنوان "غرقه در نشانه ها" در 19
تیر 1385 در روزنامه "شرق" منتشر شد. از آنجا که بیرون از دایره "باید ها و
نباید ها" می نویسم، متن اصلی را در اینجا به نیت ثبت اصل می آورم.
من این بخت بلند را داشته ام که در دانشگاه تهران از
کلاس درس ادبیات کودک و نوجوان خانم ثریا قزل ایاغ بهره ببرم، بنابر این
چیزهایی در باره آن می دانم. اما نه کارشناس این رشته ام و نه خود را نویسنده
کودک و نوجوان می دانم. تعریف رایج از نویسنده کودک و نوجوان هم کسی است که یا
فقط برای این گروه می نویسد، یا بخش چشمگیری از کارهایش برای این گروه است.
همچنین گرچه خواننده حرفه ای ادبیاتم، خواننده حرفه ای ادبیات کودک و نوجوان
نیستم. به این معنی که در جستجوی مدام برای یافتن خوراک ادبی بر مبنای کیفیت
کار و حال و هوای خودم تمایزی میان کار برای بزرگسالان و کار برای کودکان و
نوجوانان نمی گذارم. جسته گریخته در باره آثار منتشر شده در سال های اخیر اینجا
و آنجا خوانده و شنیده ام. از میان قدیمی تر ها هم با کار های آقای مرادی
کرمانی و آقای محمد محمدی آشنا هستم. کارهای سال های اخیر آقای احمد رضا احمدی
را هم خوانده ام. از میان نام های برجسته در دفتر ادبیات کودک و نوجوان ایران
هم نام صمد بهرنگی، نه به خاطر ماهی سیاه کوچولو که به خاطر اولدوز، و همین طور
نام ثمین باغچه بان زود تر به خاطرم می آید. با این پیش در آمد می بینید که
صلاحیت حرف زدن در باره وضعیت ادبیات کودک و نوجوان را ندارم. با ادبیات روز
کانادا تا اندازه ای آشنا هستم، اما دانشم از ادبیات کودک آن از حد یافته های
تصادفی و گهگاهی پیشتر نمی رود، مثلا همین تازگی کتابی به نام "سه آرزو: حرف
های بچه های فلسطینی و اسرائیلی" از دبورا الیس به دلیل سرو صدایی که به پا
کرد، توجهم را جلب کرد. انجمن کتابداران اونتاریو این کتاب را در فهرست کتابهای
برنامه کتابخوانی برای بچه های کلاسهای 4-6 گذاشته بود و کنگره یهودیان کانادا
به این کار اعتراض کرد و برخی مدارس دسترسی کودکان به کتاب نامبرده را محدود
کردند و این کار با اعتراض نهاد ها و گروه های هوادار آزادی بیان و خواندن
روبرو شد. به هر حال برگردیم به داستان ندانسته های من در باره ادبیات کودکان.
با شرمندگی از آن ها و سپاسگزار پرسش های شما از این فرصت استفاده می کنم و از
چیزی می گویم که تجربه کرده ام.
نویسنده هایی هستند که تکلیفشان با خودشان و ناشران
و خوانندگان روشن است، به این معنی که خواننده شان یا بزرگسال است یا نوجوان یا
کودک. نه برای خودشان دردسر می آفرینند، نه برای دیگران. آثاری هم هستند که
همین طورند، یعنی یک گستره سنی مشخص از خوانندگان را به خود می خوانند. در عین
حال آثاری داریم که هم این و هم آن گروه را به خود جلب می کنند و این سوال را
پیش می آورند که بالاخره برای کدام گروه نوشته شده اند. این دسته از آثارند که
بحث مرز میان ادبیات کودک و نوجوان و ادبیات بزرگسالان را پیش می کشند. برخی می
گویند ادبیات کودک ادبیاتی است که بویژه برای کودک نوشته شده است، اما شمار
کارهایی که در اصل برای بزرگسالان نوشته شده و حالا اززمره ادبیات نو جوان به
حساب می آید کم نیست، مثل هکلبری فین، تام سایر، و شاهزاد&