مقاله
شعر
داستان
مقاله
دیلن تامس، 1914-1953
(برگردان از
کتاب "
Makers of the Modern World"
نوشتهی
Louis Untermeyer)
دیلن مارله تامس (Dylan
Thomasِ) در بیست و یک سالگی با
احساسی آتشین و سبکی بس پرشور در جهان درخشید. تامس بی ارائهی تجربههای
اولیهی معمول و ظاهراً بی هیچ پیشینهای شورانگیزترین شاعر زمان خود شد. در
گذر عمر کوتاهش چند مجموعه شعر کوچک، مجموعهای از داستانهای کوتاه و طرحهایی
از شرح حال خود به نام تصویر هنرمند در مقام سگی جوان، و نیز
نمایشنامهای منتشر کرد. با این آثار او ادبیات انگلیسی را با تصویرهای چرخان،
استعارههای خودسرانه، و موسیقی بسیار غریب که بر زبان زندهی منظرها و صوتها
و احساسهایی نو میافزودند، غنا بخشید.
دیلن که در 27 اکتبر 1914 در
بندر سوان سی در ویلز زاده شد و پدرش آموزگار انگلیسی بود، به دبیرستان شهر راه
یافت. در آن زمان با دیگر شاگردان دبیرستان تفاوتی نداشت، جز آن که به فرهنگ
عامیانهی محلی بیشتر علاقه نشان میداد تا به برنامهی درسی. به گفتهی خود
پسری "ریزه، لاغر، گاه زبر و زرنگ و گاه تنبل و شلخته، و مو فرفری" بود. دورهی
تحصیل رسمی او با ترک دبیرستان پایان گرفت. از راه بازیگری، گزارشگری، بررسی
کتاب، نوشتن برنامههای رادیویی، و هر کار دیگری که نصیبش میشد، گذران زیست می
کرد. در جنگ جهانی دوم در پدافند هوایی بود؛ که گمان میرود تجربههایش از آن
در شعرهایش پالایش یافته باشند. در بیست و دو سالگی با کیتلین مکنامارا ازدواج
کرد، صاحب سه فرزند – دو پسر به نامهای لوئلین و کالم و دختری به نام ایرون –
شد، و در دهکدهی ماهیگیری لافارن در کارماتنشر سکونت یافت. خانهاش، که
خانهی قایقی نامیده می شد، زمانی اسکلهی کرجیها بود.
بیست و چند ساله بود که کار
شعرخوانی در رادیوی بنگاه سخن پراکنی بریتانیا را آغاز کرد. در 1950 برای
نخستین بار به ایالات متحد رفت، دو سال بعد بازگشت، و بار دیگر در 1953 راهی
آنجا شد. در برنامههای شعرخوانی نیمی از شعر را به آواز می خواند. کسانی که
شعرخوانی – خواه شعر خودش و خواه شعر دیگری – او را میشنیدند، هرگز
نمیتوانستند خروش، ظرافت آهنگین، و جادوی افسونگر صدای او را فراموش کنند.
همخوانی جوش و خروشها و خلوص غنای شلی وار دیلن تامس سحرانگیز بود. حتا آنانی
که شعر تامس را در شکل چاپی و بر روی کاغذ درنمییافتند، او را گیراترین
شعرخوان زمانه میدانستند.
تامس که امریکا را خانهی خود
یافته بود، گفته است: "نیویورک را باور ندارم، اما خیابان سوم را خیلی دوست
دارم." او بهویژه دلبستهی میخانهی دریانوردان بود – دیلن ویلزی اهل دریا بود
– و دوستانش آن میخانه را باشگاه اجتماعی و ادبی او میدانستند.
تامس در سی و پنج سالگی خود را
چنین توصیف کرده است: "پیر، کوچک، تیره، زیرک، با نگاهی تیز و شیدا ... رو به
طاسی و بیدندانی." دیگر لاغرنبود و فربه شده بود، اما بی آن که درشت پیکر شود
سنگین و بی آن که وقار ازکف بدهد کند رفتار شده بود. در سومین دیدارش از ایالات
متحد خیال آن داشت که با ایگور استراوینسکی در بارهی یک اپرا به گفتگو بنشیند.
مقدمات کار انجام شده بود و تامس میل داشت در خانهی آهنگساز در کالیفرنیا باقی
کار را بهانجام برساند. انتشار مجموعهی شعرهایش موفقیتی شورانگیز
بهبار آورده بود، و در جشن سی و نهمین سال زندگیاش در نیویورک بسیار خوش و
خرم بود. اما جشن و سرورها به بیماری ختم شد و ناگهان ازپا درآمد. او را به
بیمارستان سنت وینسنت بردند و روشن شد که به بیماری انسفالوپاتی مبتلا شده است.
یکی دو هفته بعد در 9 نوامبر 1953 درگذشت.
تامس هنوز بیست ساله نشده بود
که نخستین کتابش، هژده شعر، را نوشت، اما به گفتهی کنت کسراث در
شاعران نوپرداز بریتانیا "شور و هیجان دوارانگیز نوجوانی نشئهی شعر – با
همین کتاب کوچک – چون ضربهای بر فرق عوام کوبیده شد. چنان که سوئینبرن نیز با
کتاب شعرها و قصیدههایش چنین کرد ... کار تامس به کار سرکردهای وحشی
در لشکر کشی برای قلع و قمع در میان وحشیان میمانست ... دوزخ روحی تمدنی سرکوب
شده، سایهی سلتیای که مشعل ساکسون برافکنده است، در او جان گرفته و بهصدا
درآمده است." زمانی که سه کتاب نخست تامس در کتاب جهانی که تنفس میکنم
گردآوری شد، او را در مقام تماشاییترین نمایندهی سورئالیستها و رهبر گروه
نویسندگان شورشی که خود را آپوکالیپس (مکاشفه) مینامید، پذیرا شدند. تامس نیز
چون جویس در رویاهای روزانه خوشباشی میجست، در نیمهشیاری غوطه میخورد، و در
عشرتطلبی بلاغت منسوخ واژههای ساختگی و جناسهای ترکیبی بر کاغذ میافشاند.
او که خود را مرهون فروید میدانست، چنین گفته است: "شعر جریانی موزون و
بهناگزیر روایی از ظلمتی پوشیده به مکاشفهای عریان است ... شعر باید بسی بیش
از حد توانایی فروید علل پنهان را به حیطهی عریانی آشکار بکشاند." با این همه
چنان که جان ملکم برینین در بررسی نوشتههای برگزیدهی دیلن تامس گفته
است، "تامس در بهکارگیری آزادانهاش از تصویرهای ضمیر ناخودآگاه هرگز از
شیوههای هرج و مرج طلب سورئالیسم که در قاموسش خودکاری مهارناپذیر پایه و اساس
بهشمار میآید، پیروی نمیکند؛ بلکه استعداد تصویرسازی خود را با انظباط سخت و
آگاهانهای سازمان میبخشد ... شیوهی او شیوهی منطق استعاری است. توالی
"انفجارهای معنا"، و نه توزیع نقطه به نقطهی عناصر موضوعی. کششهای زبان و وزن
توام با هیجان ادراکی است که مورد بررسی و شرح و تفضیل قرار نمیگیرد، بلکه
بیدرنگ احساس میشود."
کتاب در خواب روستا که
یک سال پیش از مرگش منتشر شد، توجیه مجدد ادعای او بود که می گفت شعرش "شرح
تقلای من در گریز از ظلمت و گرایش بهسوی روزن است ...عاری بودن از تاریکی پاک
بودن است، زودودن تاریکی پاک کردن است." این گفته و نیز خود کتاب گمان رایج را
مبنی بر این که تامس دقیقاً ناشناخته و عامداً دیوانه است، رد میکرد. همچنین
پاسخی بود به آنان که باور داشتند تامس مخالف دانستهی اودن است، یعنی برخلاف
خردمندی سنجیدهی اودن، تامس در احساس گرایی صرفاً پرغوغایی غوطه میخورد.
بهرغم این باور، دیلن تامس پیوسته با هشیاری تمام در جستجوی منشا "من" خود بود
و خود را با همهی نیروهای اصلی طبیعت همسان میپنداشت: "جهانم در جویبار شیر
تعمید یافت / و زمین و آسمان چون تپهای اثیری بودند، "خوی کرده در خواب رویای
تکوینم را دیدم"، "من ... در عذاب از نخستین مکاشفه که ستارگان را برافروخت،" و
:
آن نیرویی که در
آمیزش سبز گل می شکوفاند
روزگار سبز مرا
برمیدمد؛ و آن که ریشههای درختان را میسوزاند
ویرانگر من است.
و خاموشم و به سرخگل
خمیده نمیگویم
که جوانی مرا نیز
همین تب زمستانی خمانده است.
الدر اولسن در شعر دیلن تامس
مینویسد که: "نحو دیلن تامس برای خوانندهی غافل مخاطرهآمیز است. شعرش
چنان است که گویی او یکی از شاعران رمزگوی ویلزی سدهی چهاردهم بوده است." درک
اصالت کار تامس حتا برای ستایشگرانش نیز گاهی دشوارست، اما همان منتقدانی که از
جهش فواره وار واژهها در شعر او سردرگم شدهاند، در بارهی نبوغ او تردیدی به
خود راه ندادهاند. کشش موسیقی غریب او، قدرت نمادهای سرزنده و اغلب شنیعاش،
عشق وجدانگیزش به زندگی و سرخوشی نفسانی سرشار و پرقیل و قالش انکار ناپذیر
بوده است. تامس شادمان و بیپروا فریاد برمیآورد که: "هرچه به مرگ نزدیکتر
میشوم، خورشید با غوغای بیشتری میشکفد." چنین بدعت آوری جاری و پایداری را
تنها در شعرهای جرارد منلی هاپکینز میتوان یافت، و در شعر هیچ یک از شاعران
نوپرداز چنین آمیزهی حیرتانگیزی از خوشدلی و خشکی دیده نمیشود. تامس دغدغهی
تعب تولد و تشویش مرگ را دارد – بهگونهای غریب جانی تازه به انجیل میبخشد و
به بررسی کارهای فروید میپردازد و ترکیبی از اسطوره شناسی و روانکاوی ارائه
میدهد؛ و این همه نشان از تحصیل غیررسمی و نامعمول او دارند – اما در هر حال
سرشاری طبیعی او برهمه چیز پیشی میگیرد.
زیر میلک وود آخرین کار
دیلن تامس بود. دو بخش از این اثر را که به سفارش بنگاه خبرپراکنی بریتانیا
نوشته شد، خود شاعر در ماه مه 1953 در امریکا خواند، و درست پیش از مرگش آن را
بسط داد و کامل کرد. این شعر-نمایش نه یک درام، که یک نمایش مردمی غنایی است.
طیف کلام در آن از تفکر محض تا قصیدههای ملایم و وقیح را در بر میگیرد. در
این اثر چیزی رخ نمیدهد مگر در اذهان شخصیتها که در طی بیست و چهار ساعت از
سپیده دمی تا سپیده دم دیگر – دور کامل یک روز بهاری – برانگیخته میشوند تا
لحظههای گسسته و اساسی زندگی خود را به یاد آورند. گفتگوی کوتاه خنده برانگیز
یا ترس و وحشت درهم میآمیزد، آرزوهای مبهم و امیال جسمانی گستاخانه با یکدیگر
برخورد پیدا میکنند، میگساری و رویا وقایعنگاری ناهنجاری را ارائه میدهند که
نمایانگر روحیهی جماعت شهرکی ساحلی است؛ شهرکی که تامس در آن زندگی میکرد و
با جادویی غیرزمینی آن را به شکلی دیگرگونه بازآفرینی میکند.
آغاز زیر میلک وود چنین است:
بهارست، شب بی ماه
شهر کوچک، بی ستاره و
سیاه سیاه،
خیابانهای سنگفرش خاموش و کوژ،
بیشهی جفتجویان و
خرگوشان پنهان و لنگلنگان میرود تا
دریای کبود، کند،
سیاه، سیاه پرکلاغی، دریایی با قایقهای ماهیگیری شناور.
و توصیف پایانی آن این چنین است:
شب تنک تیره میشود.
نسیمی برآمده از آب پرچین و شکن
جاده های (بیشهی)
میلکوود را آه می کشد.
بیشهای که هر
پا-درختش در منظر شاد-ناشاد شکارگران یا عاشقان شکسته
است،
که برای ان سیلرز
باغی خداپرورده است،
چرا که میداند بهشت
در زمین است، و برگزیدگان خداوند
در سرزمین لارگاب آتش
میافروزند، که عشرتگاه خجسته روز کارگر کشتکار،
نمازخانهی غفلت
حجلهی نوعروسان، و در نظر کشیش الی جنکینز
موعظهی برگ سبز
پیرامون بیگناهی انسان است؛ بیشهی به ناگاه لرزان از باد
در این روز بهاری دوم
بار بیدار میشود.
ذوق هنری توفانآسای تامس،
گزینش خیره کننده اما دقیق القاب و صفات، و تحریفهای به ظاهر تبآلودی که در
واقع حاصل بازسازماندهی بسیار دقیق و سردند، همواره شکوه برانگیز خواهند بود.
اما از سوی دیگر کشف بسیاری از سطرها، که همچون بهترین شعرها ترجمه ناپذیرند،
شعفانگیز خواهد بود – شعرهایی که آنی تعریف ناپذیر اما بی خطا دارند. تامس
میگوید که "به عشق انسان و در ستایش خدا" قلم زده است،" و "ابلهی لعنتیام اگر
چنین نباشد." عشق به انسان و حمد خدا در شعرها موج میزند، به ویژه شعرهایی که
آغازشان چنین است، "آنگاه که هر پنج حس روستاییام می بیند"، "آنجا که خورشیدی
نمیدرخشد نور میشکند"، "دستی که کاغذی را امضا کردشهری را برانداخت"، "و مرگ
قلمرویی نخواهد داشت"، "در گلوها که گذرگاه رودهای بسیار است، تلیله ها فریاد
میکشند"؛ و نیز در انگیزش تند "قوزی در پارک" ، در وفور زلال "به یاد ان
جونز"، و در زمینی بودن ساده و بیپروایانهی "تپهی سرخس" با آغاز سرخوشانهاش
که چنین است:
آنگه که جوان و
فارغبال بودم زیر شاخه های سیب
کنار خانهی هلهلهگر
و شاد به گاهی که علف سبز بود،
شب بر فراز ستارههای
چفتهی لرزان
زمان مرا رخصت داد تا
فریاد برآورم و فراز بروم
زرین در اوج درخشش
چشمهایش...
شعر تامس که غریزی و نه عقلانی
است، چندان سرشار از احساس ناب، گویا – چه کسی میتواند عبارتی چون "یک اندوه
پیش" را فراموش کند؟ -- و گیراست که اگر در نگاه نخست زننده مینماید، سرانجام
کارگر میافتد. شعر او گرچه افراط کار و انباشته از واژه-تصویر است، از فضیلت
وفور بهره دارد؛ چنان که شاعر انگلیسی دیگری به نام لارنس بینتن هم گفته است:
... روح زاده شد تا
زندگی را در فزونی
خود متبرک کند.
هوایی که تامس در آن دم میزد،
شگفتبار بود. دیلن تامس با بیگناهی وحشیانهای در جهان جست و خیز میکرد و از
آشفتگی پرمایه و ولنگارانهی آن چون کودکی بهوجد میآمد.
نخستین بار در
"آفرینندگان جهان نو"، به ویراستاری هرمز ریاحی (نشر مرکز، 1372) منتشر شد؛
بازنگری : 1386.
امیلی دیکینسن،
1830-1886
(برگردان از
کتاب "
Makers of the Modern World"
نوشتهی
Louis Untermeyer)
امیلی دیکینسن (Emily
Dickinson)، شاعری که حدود هزار و هشتصد شعر سرود اما
فقط هفت شعرش در زمان حیاتش منتشر شد، کم و بیش در سایهی رمز و راز پیرامونش
فرورفته است. افسانههای ساخته و پرداخته در بارهی او به شرح حالهای
ناهمخوان و حدس و گمانهایی درهم برهم انجامیدهاند. حتا حقایق بی چون و
چرا و مسلم نیز گیج کننده بودهاند؛ و شاعر همچنان در عرصهی جهان ادب شبحی
غریب، گاه شیطانی و شرور و گاه غمگین، زمانی سرکش و زمانی مقید، برجامانده است.
گفتهاند که در جوانی هواخواه بسیار داشته است. امیلی گرچه سبکسر نبود، سرخوش و
تیزهوش بود؛ نخستین نوشتههایش – نامهی عاشقانهی مسخرهآمیزی ویژهی روز سنت
والنتاین، انشایی مدرسهای، و چند یادداشت پراکنده – بیانگر میلی مهارنشدنی به
شوخیاند. در چهرهاش آمیزهای متباین از نرمی و سختی نمایان بود. بی آن که
زیبا باشد، جذاب بود. چشمهای مفرغرنگ تیره، پوست سفید، و موی درخشان مایل به
سرخ داشت. هنگامی که از او عکسی خواستند، نپذیرفت و با فروتنی پاسخی در یاد
ماندنی داد: "عکسی ندارم، اما ریزهام، مثل سسک؛ مویم به رنگ حقهی شاه بلوط
است؛ و چشمهایم به رنگ ته ماندهی شری لیوان مهمان. چه طورست، هان؟"
چنین از خود گفتنی
نادرست. در زندگیاش نیز رویداد چشمگیری دیده نمیشود. در 10 دسامبر 1830 در
امرست (َAmherst) ماساچوستس
زاده شد. در همان خانهای که به دنیا آمد زندگی کرد و در همان جا درگذشت. جز
برای چند سفر کوتاه، هرگز این خانه را ترک نکرد. با برادر بزرگش، ویلیام
اوستین، و خواهر کوچکش، لاوینیا، کودکی شادی را سپری کرد. بیست و چند ساله بود
که عزلت گزید. شعرهای بسیار سرود که از انتشارشان سر باز میزد. ترک دنیا گفت و
در گمنامی خوشباشی جست. در سطرهای آغازین دومین مجموعهی شعرش بی اعتنایی خود
را به اعتنای همگان اعلام می دارد:
من هیچکسم! تو
کیستی؟
تو هم آیا
هیچکسی؟
پس جفت
یکدیگریم – نگو!
میدانی که
طردمان می کنند.
چه کسالتبارست
کسی بودن!
چه فاشی است
چون قورباغهای
نام خود را
سراسر روز تکرار کردن
برای مردابی
ستایشگر!
پدر امیلی وکیلی
شهرستانی و عضو هیئت مقننه و شورای فرمانداری بود. فرزندانش به راستی او را
میستودند. اشارههای پرنیش و نوش اما پیوسته صمیمانهی امیلی به باری تعالی
سرشار از تصویر پردازی پیرامون پدر است، چندان که برخی از شرح حال نویسان
میان ادوارد دیکینسن و ادوارد مولتن بارت، پدر متنفذ و محبوب الیزابت بارت
براونینگ، تشابهی یافتهاند. اما امیلی دیکینسن برخلاف شاعر انگلیسی از همان
آغاز شخصیتی عصیانگر داشت. امیلی در آکادمی امرست و آموزشگاه مذهبی زنان مانت
هالیوک درس خواند اما شاگردی طاغی و یاغی بود. گرچه آزمونهای معمول درسهای
فن بیان، هندسه، شیمی، و نجوم را با موفقیت گذراند، نگرشش به تعالیم مذهبی
بسیار ناسازگارانه بود. نه خشکه مقدسیهای عاری از لطف را برمیتافت، نه
میتوانست گفتههای توبهآمیزی را که منتظر شنیدنش بودند، برزبان آورد. مری
لاین، مدیر آموزشگاه مذهبی، اصرار میورزید که "مزاح کلمهایست که هیچ بانویی
نباید برزبان آورد. یک بانوی جوان باید چندان آموزشدیده باشد که بتواند با
فرجهای دوهفتهای بهعنوان مبلغ مذهبی راهی سفر شود." امیلی چنین نوشت که "هیچ
مخالفت خاصی با مسیحی شدن" ندارد، اما در حالی که به ریشخند خود را سرزنش
میکرد، افزود که، "من البته از جمله مسیحیان بدم." امیلی پدر را راضی کرد که
یک سال در مانت هالیوک بودن برایش کافیست، و بهاینترتیب در هژدهسالگی با
این اندیشه که هرگز مایل نیست تن به زهد و ریاضت کشی بدهد، با آینده روبرو شد.
با این حال پیش از سیسالگی به
این تقدیر تندرداد. در فاصلهی میان بیست تا سی سالگی تحولی در او رخ داد که
موجب شد تا گوشه نشینی اختیارکند. به شعر و شاعری رویآورد که برایش در حکم
تنها مایه تسلا، دفتر خاطرات محرمانه، و محملی برای شکست پنهانش بود. شگفت آن
که آنچه را که درخفا مینوشت، "نامه به جهانیان" میخواند. شرح حال نویسان
گوناگون با شواهد اندک و نظریههایی متناقض – برخی موجه نما و برخی باور
نکردنی – به توضیح و تفسیر ازخودگذشتگی او پرداختهاند. در 1930 جنوی یوتگرد در
کتاب ذهن و زندگی امیلی دیکینسن دو مردی را "کشف کرد" که در
زندگی شورانگیز و شکستهدلانهی او نقش مهمی داشتند. اولی لئونارد هامفری بود
که وقتی امیلی بیست سال داشت، درگذشت. دومی جورج گولد نام داشت که پدر امیلی
روی خوش به او نشان نمیداد و گویا برای او بود که امیلی دیگر دست از عشق شست و
در باغش عزلت گزید و راهبه "امرست" شد. در همان سال جوزفین پالیت در امیلی
دیکینسن: پیشینه انسانی مرد دیگری به مراتب شگفتانگیزتر را مسئول بحران
زندگی امیلی و مایهی الهام شعرهای عاشقانهی او دانست. این مرد ادوارد هانت،
افسری خودنما و همسر هلن هانت (جکسن) نویسندهی کتاب رامونا که از معدود
دوستان نزدیک امیلی به شمار میرفت، بود. دو سال بعد مارتا دیکینسن بیانچی
(برادرزاده ی امیلی و تنها دختر برادرش اوستین) در رو به رو با
امیلی دیکینسن شایعههای محلی را آب و تاب داد، و روابط بی ثمر امیلی با
مردی متاهل و پرهیز او از ویران کردن خانه و کاشانهی زنی دیگر را به میان
کشید، و به این ترتیب پیرامون گریزی خودسرانه، تعقیبی ناگهانی، صحنهای
تکاندهنده از عواطف سرکوب شده، و سرانجام ازخودگذشتگی سوزناک افسانه پردازی
کرد. در 1938 کتاب چنین بود شاعری نوشته جورج فریزبی ویچرمنتشر شد که
میبایست به بحث و جدلها پایان دهد. این زندگینامهی تحلیلی هم به حقایق و هم
به افسانه ها پرداخت و انگارهای از رشتهی رویدادهای ساده و سرراست را
پیگرفت. ویچر نشان داد که امیلی دیکینسن پیش از رسیدن به نیمهی دههی بیست
عمر خود با دو داغ بزرگ روبرو شده است. نخستین "آموزگار و دوست دلبندش" بنجامین
فرانکلین نیوتن، خوانندهی مشتاق ادبیات خاص
و اندیشمندی ناسازگار با زمانه بود. امیلی هفده هژده
ساله بود که مجذوب نیوتن بیستوهفت ساله شد. سه سال پس از آشنایی، نیوتن با زنی
ازدواج کرد که دوازده سال از او بزرگتر بود؛ دو سال بعد بیماری سل او را از پا
درآورد. امیلی در نامهای به تامس ونت ورٍث هیجینسن، ادیب متنفذی که به کارهای
او علاقه پیدا کرده بود، چنین نوشت: "وقتی دخترجوانی بودم، دوستی داشتم که به
من فنا ناپذیری را آموخت؛ اما خود در کار خطرکردن چندان پیشرفت که هرگز
بازنگشت. کمی بعد مرشدم ازدنیارفت و چند سالی تنها همدمم کتاب قاموس بود. بعد
یکی دیگر را یافتم، اما او هم از شاگردی من خشنود نبود و از قید حیات رست." این
دو داغ در شعرهایش تبلور یافته و چند بار آشکارا مطرح شدهاند، به ویژه در
سطرهایی که چنین آغاز می شوند، "مگر دوبار، هرگز داغی چنین بر دلم نرفت" و در
دو چهارپارهی جگر سوز و مشهور زیر:
عمرم پیش از آن که به آخر
برسد، دو بار آخر شد؛
و هنوز مانده تا ببینم
که جاودانگی نقاب
از رخ سومین هم برکشد
بس سترگ و چندان تهی از
امید که در خیال نگنجد،
همچون آندو که بر من گذشت.
فراق است همهی آنچه از
بهشت می دانیم،
و همهی دوزخمان.
دومین فراق فراقی بس درد بارتر
بود. یک سالی پس از مرگ نیوتن، امیلی در واشینگتن با پدرش دیدار کرد. در آن
هنگام بیستوچهار ساله بود. در فیلادلفیا موعظهی کشیش چارلز وادزورٍٍث را
شنید، واعظ را ستود، به دیدارش رفت، و دلباختهاش شد. این کشیش کلیسای پرسبیتری
"آرک استریت" مردی چهل ساله و متاهل بود. او که دل سپردهی کار خود بود، چه
بسا از شور و حالی که در دل شنوندهاش برمیانگیخت، خبری نداشت. باری امیلی به
امرست بازگشت، بی آن که بتواند طلسمی را که کشیش ناآگاهانه با آن بهبندش کشیده
بود درهمشکند. دو سه باری با یکدیگر دیدار کردند – دیدارهایی برحسب اتفاق و
نه آن چنان که مردم شهر به اشاره و کنایه می گفتند، میعادهای نهانی – و گهگاه
نامههایی میانشان رد و بدل شد. امید امیلی به پیدایی صمیمیت بیشتر میبایست
رنگ می باخت، اما پا فشارانه برجایماند و در شعرهایش جلوهگر شد. زنانگی و
هنرمندی دست به دست یکدیگر دادند تا برای رویای پنهان، دم مبارک آشکارگی و
اعتراف، خوشی همیشه به تعویق افتاده و نومیدی نهایی مفری بیابند. احتمال بسیار
میرود که شاعر بر تنش ماجرا و پیچش اندوه افزوده باشد، اما برای خواننده خط
کشی و تمیز میان واقعیت، آرزو، و تحقق و تجلی آن در هنر – و نه در عمل –
دشوارست. جذبهی خیالی و شاعرانه در ده دوازده غریو غنایی بازتاب یافته است،
به ویژه در آنهایی که چنین آغاز میشوند: "خود را به او واگذاردم"، "آن من
بهواسطهی حق گزینش سفید"، "خدا هر پرندهای را قرص نانی داد و مرا ریزه
نانی"، "دل خوشی را میخواهد نخست"، "نمیتوانم با تو زندگی کنم"، "رنج عنصری
تهی دارد"، "در فراغت است که جان زخمی کاری میخورد. "عنصر تهی" وسعت گرفت؛
امیلی بیست سالی وادزورٍث، "گریزپایی که آشنایی با او زندگی بود"، را ندید.
وادزورث یکی از روزهای تابستان 1880 به دیدار امیلی رفت؛ و دو سال بعد از این
دیدار چشم از جهان فروبست. عکس کشیش و کتاب موعظههایش که خصوصی چاپ شده بود،
در میان اندک مایملک حفظ شدهی امیلی پیدا شد.
امیلی دیکینسن بیست و پنج سال
در انزوا زیست. به موسیقی عشق میورزید، اما از پیوستن به دیگران و رفتن به
سالن موسیقی سرباز میزد و بیرون سالن می نشست. هرگز به دیدار همسایه ها
نمیرفت، اما گهگاه برایشان چند خط شعری همراه با ژله و گل می فرستاد. پس از
مرگ وادزورث بیش از پیش تنها شد: "هنوز تصور مرگ او را به خاطر راه نمیدهم، و
خدا کند که تا دیدارم با او در قیامت چنین نکنم." هشت ماه بعد