سرنخ

خانه

 

 

 

 

 

آلن لایتمن و فکر و خیال هایش

مرغ خوشخوان زمانه ی کوچ

حوا آلبرستاین

جنگ بزرگ برای تمدن، فتح خاور میانه

آمالیا، ملکه فادو

سزاریا، آوازخوان پا برهنه



 

آلن لایتمن و فکر و خیال‌هایش

چند سال پیش که با نام و نوشته‌های آلن لایتمن (Alan Lightman) آشنا شدم، به خیال آن افتادم که چند خطی در معرفی او بنویسم تا شاید مترجمی به سراغش برود. در آن زمان در رانندگی‌های شبانه از کلاس درس به خانه به رشته‌ای از سخنرانی‌های او در برنامه‌ی  Ideas که یکی از بهترین برنامه ‌های رادیو  CBC و در باره‌ی اندیشه‌ی معاصر است، گوش می‌کردم و گرچه گاهی خستگی یا رانندگی یا رسیدن به خانه نمی‌گذاشت چندان که می‌خواستم از حرف‌هایی که می‌شنیدم حظ ببرم، آن‌قدر بود که از آن پس رد حرف وسخنش را بگیرم. در آن روزها تازه کتاب رمانش به نام "تشخیص" (The Diagnosis) درآمده بود و نام او را بار دیگر بر سر زبان‌ها انداخته بود.

          نوشتن در باره‌ی آن که و آن چه که به شکلی و شیوه‌ای شیفته‌ام می‌کند، و یا به بیانی بهتر خیال شریک کردن دیگران در شادی دستیابی به نویافته‌های هنری ادبی، فراغتی می‌خواهد که به ندرت و به سختی برای همچو منی فراهم می‌شود. همین است که از زمانی که فکر نوشتن در باره‌ی لایتمن و رمان "تشخیص" او به سرم افتاد تا به حال که دست به قلم برده‌ام، او توانسته دو کتاب دیگر به نام "گردهم‌آیی" (Reunion)  و "شبح" (Ghost)  به مجموعه‌ی رمان‌هایش بیفزاید و در زمینه‌ی علم نیز کتاب و جستارهایی را به چاپ برساند. همچنین تا آن جا که وبگردی‌های من نشان می‌دهد، کتاب "رویا های اینشتین" (Einstein's Dreams) او که در 1993 منتشر شد، در ایران (با ترجمه‌ی مهتاب مظلومان توسط نشر چشمه) چاپ نخست را پشت سر گذاشته و اینجا و آنجا هم نوشته‌هایی کوتاه از لایتمن یا در باره‌ی لایتمن به فارسی چاپ شده است.

          اما آلن لایتمن و نوشته‌هایش دست کم به دو دلیل سزاوار توجه بیشترند. یکم آن که او دانشمندی است که رمان می‌نویسد. در گذشته شمار دانشمندانی که اهل ادب و هنر هم بوده‌اند کم نبوده است و در تاریخ ایران هم نمونه‌هایی درخشان از ترکیب دانش و هنر در یک فرد یافت می‌شود. با این همه در روزگار نو که هنگامه‌ی سلطه‌ی تخصص و شتاب است، پرداختن به دانش و هنر در یک زمان کار هر کس نیست و هم توان وشوری خاص و هم بختی خوش می‌خواهد تا چنین کار کارستانی روی‌دادنی بشود. لایتمن رمان نویس و جستارنویسی برجسته و در همین حال فیزیکدان و استادی تواناست که در انستیتوی تکنولوژی ماساچوستس (MIT)، یعنی جایی که کعبه‌ی آمال بسیاری از دانش‌پژوهان جهان است، درس می‌دهد. او که در سال 1948 در شهر ممفیس در ایالت تنسی امریکا زاده شده و پدرش سینما دار و مادرش آموزگار رقص بوده، از همان نوجوانی شیفتگی هم‌اندازه و هم‌زمان خود را به دانش و هنر نشان می‌دهد. سی سالگی را که پشت سر می‌گذارد، شروع به انتشار جستارهایی در زمینه‌ی علم، وجه انسانی علم، و "ذهن علم" در نشریه‌هایی پرآوازه چون نیویورکر می‌کند و از آن هنگام تاکنون نوشته‌های گوناگونش در شماری از معتبر‌ترین مجله‌ها و نشریه‌ها به چاپ رسیده است. هم‌چنین لایتمن در مقام استاد فیزیکدانی که دست بر قضا رمان نویس هم هست توانسته برنامه‌هایی را طراحی و پی‌گیری کند تا دانشجویان رشته‌های علمی و فنی هر چه بیشتر و بهتر با نوشتن و ادبیات و هنر آشنا و دمخور بشوند. اگر از یاد نبریم که بیگانگی دانشمندان این روز و روزگار با رویکردی انسانی به جهان و جهانیان آبستن چه فجایعی می‌تواند باشد، و نیز به یاد داشته باشیم که هنر و ادبیات بیش از هر دستاورد بشری دیگری بنی آدم را به یکدیگر می‌رساند، بی‌گمان ارزش کوشش‌های افرادی چون آلن لایتمن را به نهایت ارج می‌نهیم. واقعیت آن است که شمار کسانی چون لایتمن که در اندیشه‌ی پیوند دادن دانش و هنر باشند و توانایی این کار را هم داشته باشند بسیار اندک است. لایتمن تا به حال در باره‌ی شباهت‌ها و تفاوت‌های نگرش دانشمندان و هنرمندان به جهان در ده‌ها دانشگاه سخنرانی کرده است. آنچه که من از رادیو شنیدم فقط نمونه‌ای از کلام و اندیشه‌ی او بود که بی‌درنگ با تاکید بر اهمیت پل زدن میان دانش و هنر من را که همیشه دغدغه‌ی ترکیب و توازن میان این دو را داشته‌ام مفتون کرد. شنیده شدن کلام لایتمن در جمع دانشجویان کشوری که قطب قدرت جهانی‌ست اهمیت و تاثیر آن را  افزون می‌کند. اما بحثی که او پیش می‌کشد ،به گمان من، در کشورهای رو به توسعه هم اهمیتی ویژه می‌یابد؛ چرا که مردمان این کشورها،هراسان از قدرت‌های بزرگ  و در اشتیاق دسترسی به دانش و تکنولوژی غربی، دغدغه‌ی گزینش میان علم و هنر را در شکل‌های گوناگون تجربه می‌کنند.

          دلیل دوم برای خواندن کارهای لایتمن را باید در درونمایه‌ی کارهایش که چه بسا از شیوه‌ی نگرشش به جهان سرچشمه می‌گیرد یافت. در باره‌ی کتاب "رویا های اینشتین" او به همین بسنده می‌کنم که از زمره‌ی کتاب‌های پرفروش جهان بوده و به بیش از سی زبان ترجمه شده است. چون ترجمه‌ی فارسی آن در دسترس است، اهل فن می‌توانند در باره‌ی آن و نیز ترجمه‌ی آن داوری کنند. دومین داستان او به نام "بنیتوی خوب" (Good Benito) که در سال 1995 منتشر شد، در باره‌ی زندگی عاطفی دانشمندی است که می‌کوشد مطلق‌ها و اصول مسلم علمی را با بی‌نظمی‌ها و بوالهوسی‌های تجربه‌های انسانی سازگار کند. در رمان "گردهم‌آیی" که در 2003 منتشر شد، خواننده داستان مردی را می‌خواند که گذشته‌ی خود و جوانی‌اش را باز می‌نگرد. لایتمن در آخرین رمان خود، "شبح"، که در 2007 منتشر شده، داستان را پیرامون مسائلی چون دنیای مادی و متا فیزیک، خرافات، شک و ایمان، و علم و مذهب به هم می‌تند.

          اما رمانی که مرا به نوشتن در باره‌ی لایتمن تشویق کرد، رمان  "تشخیص" است. داستان نقد کوبنده‌ی جامعه‌ای‌ست که مبتلای شتابزدگی وحشیانه‌ای است. نویسنده با زبانی طنزآمیز و گاه خنده دار و گاه اندوهبار از انسان امروزی و  دغدغه‌هایش، اطلاعات و سرعت و پول، می‌گوید و درماندگی روحی او را عیان می‌کند. رمان شرح حال کارمندی دون پایه در شهر بوستون (باستن) است و آغاز آن چنین است که قهرمان داستان در شتاب صبحگاهی به سوی محل کار در یک روز تابستانی ناگهان درمی‌یابد که هیچ به یاد نمی‌آورد که اصلاً کجا دارد می‌رود یا حتا خودش که هست. تنها چیزی که به یادش مانده است شعار شرکتی‌‌ست که در آن کار می‌کند، یعنی، "بیشترین اطلاعات در کمترین وقت". باید در یک کلانشهر تکنولوژی زده زندگی کرد و مزه‌ی نان درآوردن و نان خوردن در یک جامعه‌ی گرفتار تب اطلاعات و سرعت را چشید تا هولی را که آغاز خنده ناک رمان لایتمن به دل می‌اندازد تا بن استخوان حس کرد. سوار مترو می‌شوی و در تشویش دیررسیدن و نرسیدن به سر کار و جلسه و از این قبیل یک‌باره می بینی که همه کدها و رمزها و نام‌ها را فراموش کرده‌ای و ... این تازه اول بسم الله تشخیص بیماری‌ای‌ست که به آن مبتلا شده‌ای و یا به آن مبتلایت کرده‌اند.

تورنتو، دسامبر 2007

            


 

مرغ خوشخوان زمانه‌ی کوچ

این پرنده است که می‌خواند و راه به دریا می‌برد، یا دریاست که از گلوی پرنده سرریز می‌شود؟  شبی که پری راه شنیدن آوازهایش را نشانم داد، نه مهتاب بود و نه ماهی در خیال آن بود تا به خوابم ب‍‍یاید. رمز راه را که تقه زدم، طرحی سپید بر پرده‌ای سیاه  پیدا شد که آنی به چشمم پرنده آمد و آنی دیگر پرهیبی از تصویر زنی زیبا که گمان را به ماهی سیاه چشم و سیاه مو می‌کشاند. به تلنگری بر سینه‌اش به پرده‌ای دیگر رسیدم و صدایی در ستایش دو چشم سیاه و دو موی رها در دم افسونم کرد. 

          از آن شب بی ماه  و مهتاب تا به حال هم‌چنان و هنوز ازسحر این صدای نویافته سرخوشم. صدایی که  از آن پس شب‌هایی مدام در تاریک روشن تنهایی من دویده و در دواری دلنشین آواها و نواها و "ناله‌های گمشده ترکیب" کرده است. ترکیبی که گویا از کنارهم نشاندن راه و روش‌های اپرای غربی با حال و هوای ترانه‌ها و آهنگ‌های بومی شرقی به‌دست می آید اما، در نهان و در پس، از بستر هم‌آمیزی حس‌ها و زبان‌ها و فرهنگ‌های رنگ به رنگ برمی خیزد.

          صدا نغمه‌ی سپید‌مرغ بوم را ساز می‌کند. صدا لالایی چشم‌هایی را زمزمه می‌کند که از یاد خانه دریا می‌شوند. صدا ترانه‌ی عشق ماه پیشونو را فریاد می‌کند.  صدا ناله‌ی سرزمینی را سرمی‌دهد که خنده‌اش را ربوده و رگش را گشوده‌اند. صدا از زبانی به زبانی و از گویشی به گویشی می‌سرد ومی‌غلتد تا تکه‌های تک افتاده  را به‌هم‌بدوزد. صدا نرم و نازک و تند و کند از خطه‌ای به خطه‌ای می‌رود ومی‌دود تا غریبه‌با‌هم‌ها را همنشین هم کند. صدا می‌خواند و می‌خواند و نا‌همخوان‌ها را هم‌آهنگ می‌کند.

          این صدا که چنین گرم و گیرا لحن و کلام نا آشنا را آشنای گوش و مایه‌ها و زنگ‌های بومی را جهانی می‌کند، صدای مرغ خوشخوان زمانه‌ی کوچ است. به روزگاری که دیار حبیب و بلاد غریب به‌غرابتی باورنکردنی درهم تابیده است و رسم غرب با نفس شرق درآمیخته است، دریا ترانه‌های گوشه و کنارهای پرت افتاده  و گویش‌های نا شناخته را با آوازها و آهنگ‌های بس آشنای جهان هم‌نوا می کند. آری، این پرنده دریاست که می خواند. باری، این دریا داد ور است که می خواند تا ناهم زبانی ها و ناهمزمانی‌ها را به همدلی و هم‌آوازی برساند. در خیالم صدایش را کنار صدای حوا و آمالیا و سزاریا می نشانم و گرامی‌اش می‌دارم.

تورنتو، اکتبر 2007

 

 


 

حوا آلبرستاین

حوا آلبرستاین[1] آوازخوان، ترانه سرا، آهنگساز، و هنرپیشه، چهل سالی است که با  ترانه های یدیش و عبری وعربی اش خوش می درخشد. حوا در 1947 در لهستان زاده شد و در 4 سالگی همراه با خانواده اش به اسراییل کوچید. در 17 سالگی در باشگاه شبانه ای در یافا به روی صحنه رفت که برایش قرارداد ضبط با سی بی اس (یکی از مهم ترین شبکه های رادیویی تلویزیونی امریکا) را به ارمغان آورد. در 1965 به سربازی فراخوانده شد و مانند بسیاری از دیگر هنرمندان اسراییلی برای سربازان برنامه اجرا کرد.همسرش ناداو لویتان فیلم ساز است که شعرهای آلبوم   پرآوازه  "پایان تعطیلات" (2003) را سروده است.شمار آلبوم های حوا از پنجاه فزون است.

حوا آلبرستاین را "نخست بانوی آواز اسراییل"، "بزرگترین آوازخوان اسراییل"، "جون بایز اسراییل"، و "صدای وجدان اسراییل" خوانده اند. با این همه گفته است گر چه کم و بیش همه عمرش در اسراییل سپری شده، همیشه جای خودش را در جهان زیر سوال می برد و نمی داند این جستجوی مدام برای جایگاه خود در جهان از هنرمند بودنش آب می خورد یا از یهودی بودنش. همچنین گفته است که در هرکجا، حتا در میهنش، انگار که مهمان است؛  و نیز این که از زمان کوچ خانواده اش به اسراییل هرگز احساس غریبه بودن به تمامی دست از سرش برنداشته است. 

سوای اهمیت آلبرستاین در سطح ملی و قومی به دلیل احیای میراث فرهنگی یهودیان، به گمان بسیاری، و از جمله من، کیفیت کار و هنراو چنان است که از مرزهای ملی، قومی، زبانی، و فرهنگی می گذرد واو را در جایگاه هنرمندان جهان می نشاند – در کنار آوازخوان هایی چون ادیت پیاف، لئونارد کوهن، پائولوکونته، و دیگرانی از این دست.

 در ستایش آواز خوانی و صدای پخته و سرشارآلبرستاین که شور و حساسیت و هوشمندی شخصی او را بیان می کند، و نیز شایستگی ها و دستاورد های دیگرش، اهل فن گفته اند و باید بگویند. آنچه مرا شیفته آواز های او می کند، حس غربت نهفته درکیفیت اندوه بار صدا و کاوش خستگی ناپذیرش در شعر و ترانه و موسیقی مردمی و سنتی و درهمین حال غافل نشدن از شیوه های امروزی -- چون سبک بیان گزارشی و ژورنالیستی و رویکردی شخصی و فردی به مسائل اجتماعی سیاسی -- است. همین طور کوشش او در احیای زبان یدیش در هنر ستودنی است. یدیش که زبان گفتاری یهودیان اشکنازی اروپای شرقی و مرکزی تا جنگ جهانی دوم بود و ادبیات نو آن در سده 19 با آثار مندله موخر سفوریم[2]، شالوم علیخم[3]، و ایزاک لیب پرتس[4] شکل گرفت، با یهود کشی نازی ها و پیامد های نابودی و پراکنده شدن یدیش زبانان همراه با تاکید صهیونیست ها برعبری و تک زبانی گرفتارافتی ناگهانی و تاسف بار شد. حوا با خواندن شعر ها و ترانه های مردمی یدیش گویی به این زبان جانی دو باره می دهد.

تورنتو، فوریه 2007


 


[1] Chava Alberstein

[2] Mendele Mocher Sforim

[3] Sholom Aleichem

[4] Isaac Leib Peretz


 

جنگ بزرگ برای تمدن، فتح خاورمیانه

از زمان انتشار کتاب 1366 صفحه ای رابرت فیسک در سال 2005، "جنگ بزرگ برای تمدن، فتح خاورمیانه"[1]،  بی صبرانه در انتظارم که مترجمی توانا همت کند و این کتاب ارزشمند و خواندنی را به فارسی برگرداند. کتاب گزارش های تکان دهنده این خبرنگار، روزنامه نگار، و نویسنده نام آور انگلیسی را از رنج و درد انسان های گرفتار در خطه های گرفتار جنگ خاور میانه در دوره ای سی ساله در بر می گیرد و بر پایه بیش از 350000 سند و دفترچه و پرونده نوشته شده است. شهادت رابرت فیسک بر جنگ های هولناک زمانه ما با شک و خشمی پرشور علیه دروغ و فریبی است که سربازان را روانه قتلگاه  می کند و هزاران هزار مرد و زن و کودک بی گناه مسیحی و مسلمان و یهودی را به کشتن داده و می دهد.

رابرت فیسک که سالیان دراز عمر خود را در خاورمیانه به سر برده و خبرنگار جنگی "ایندیپندنت"[2] است با کسانی چون یاسر عرفات، حسن نصرالله، اسامه بن لادن، و میخائیل کالاشنیکوف، مخترع کالاشنیکوف، گفتگو کرده است. نویسنده عنوان اصلی کتاب، "جنگ بزرگ برای تمدن"، را از عبارتی حک شده بر یکی از مدال های جنگی پدرش در جنگ جهانی اول گرفته است. او کتاب را با روایت خاطره هایش از جبهه های جنگ ایران و عراق در دهه 1980 آغاز می کند و با تجربه پدرش، ستوان دوم بیل فیسک در سنگرهای سوم[3] در انگلستان در 1918 به پایان می رساند. کتاب دیگر فیسک، "وای بر ملت"[4]، روایت و گزارش او از جنگ داخلی لبنان و دو یورش اسراییل است.

برای آشنایی بیشتر با رابرت فیسک و کتابش چهار تکه کوتاه از دیباچه کتاب را به فارسی بر گردانده ام که چنین اند:

1

در افغانستان شاهد بودم که روس ها برای انجام "وظيفه بين المللی" خود عليه "ترور بين المللی" می جنگيدند؛ حريفان افغانی آنها، البته، عليه "تجاوز کمونيستها" و در راه الله می جنگيدند. از جبهه های ايرانيان در جنگی که آن را "جنگ تحميلی" عليه صدام حسين می ناميدند گزارش کردم – همان جنگی که صدام در 1980 به هنگام  يورش به ايران به آن لقب "جنگ گردباد" داد. دو يورش اسرائيل به لبنان، و سپس يورش دو باره به ساحل غربی فلسطين را که با ادعای "پاکسازی خطه تروريسم" انجام گرفت ديده ام. شاهد جنگ نظاميان الجزاير با اسلام گرا ها به همين بهانه، و نيز شکنجه و اعدام زندانيان خصم بوده ام. بعد در 1990 صدام به کويت يورش برد و ارتش امريکا نيرو روانه گلف کرد تا شيخ نشين را آزاد کند و "نظم جهانی نو" را تحميل کند. از بعد از اين جنگ 1990 هميشه عبارت "نظم جهانی نو" را در دفترچه ام همراه با نشانه سوال نوشته ام.

2

نيازی نيست به يکی از دفترچه های گزارشم رجوع کنم تا آن سربازان ايرانی شيميايی شده قطار جنگی رو به تهران را به ياد بياورم که حوله به دست و دهان قران می خواندند و خون و ليزابه بالا می آوردند. به هيچ بريده روزنامه ای هم نيازی نيست تا آن پدری را به ياد بياورم که بعد از حمله امريکا با بمب خوشه ای به عراق در 2003 چيزی را به طرف من گرفت و نشان داد که به نيمه ای از قرص نانی له شده می نمود اما در واقع نيمه ای از بچه ای له شده بود.

3

آن ها(حکومت ها) دوست دارند مردمشان جنگ را نمايش ضدين ببينند، خير و شر، "ما" و" آن ها"، پيروزی يا شکست. اما جنگ بيش و پيش از هرچيز نه در باره پيروزی يا شکست، که در باره مرگ و کيفر مرگ است. جنگ شکست تمام عيار روح آدمی را عيان می کند.

4

به گمانم، در نهايت، ما روزنامه نگاران می کوشيم – يا بايد بکوشيم – نخستين شاهدان بی طرف تاريخ باشيم. کمترين دليل هستی ما بايد توانايی ما در گزارش تاريخ چندان که روی می دهد باشد تا کسی نتواند بگويد: "ما که نمی دانستيم – کسی که به ما نگفت." اميره هس[5]، روزنامه نگار برجسته اسرائيلی از روزنامه هاآرتس[6] ، که گزارش هايش از مناطق اشغال شده فلسطين برتر از هر آنچه غير اسرائيلی ها نوشته اند است، در سال پيش در اين باره با من گفتگويی داشت. من اصرار می ورزيدم که کار ما نوشتن نخستين صفحه های تاريخ است، اما او حرفم را بريد و گفت، "نه، رابرت، تو اشتباه می کنی، کار ما زير نظر گرفتن مراکز قدرت است." و حالا ، من فکر می کنم که اين بهترين تعريف از روزنامه نگاری است که تا به حال شنيده ام؛ به چالش طلبيدن صاحبان قدرت – هرگونه قدرت – به ويژه زمانی که حکومت ها و سياستمداران ما را به جنگ می کشانند، وقتی که برآن شده اند  که بکشند و بر آن شده اند که ديگران بميرند.

تورنتو، مارس 2007

 


[1] The great war for civilization, the conquest of the Middle East

[2] Independent

[3] Somme

[4] Pity the nation

[5] Amira Hass

[6] Ha’aretz

 


 

آمالیا، ملکه فادو

هر بار به یکی از فادو های آمالیا گوش می دهم، بیش از پیش درستی حرفش را در باره فادو باور می کنم. او در جایی گفته است، "تنها چیز مهم آن است که فادو را حس کنی. فادو برای آن نیست که خوانده شود؛ فادو چیزی است که خیلی ساده  اتفاق می افتد. فادو را حس می کنی، نه آن را می فهمی و نه آن را تعریف می کنی." با این همه اگر بخواهم از آمالیا بگویم، ناگزیرم به تعریف دیگران از فادو اشاره کنم.

          فادو  ترانه بومی غم انگیز سرزمین پرتغال، یا، سبکی از موسیقی است که تاریخ آن به دهه بیست سده نوزدهم پرتغال می رسد و می گویند که  ریشه در ترکیبی از آهنگ های بردگان افریقایی و دریانوردان پرتغالی دارد. واژه " فادو" یعنی تقدیر؛ و موسیقی فادو در اساس از همراهی گیتار با آواز شکل می گیرد. درونمایه فادو آن چیزی است که در زبان پرتغالی "سوداد" (saudade) گفته می شود و می شود کم و بیش آن را "غم غربت" ترجمه کرد.  فادو غم آواز غربت و عشق و سودا و حسرتی است که دوستداران موسیقی را به سحر خود گرفتار می کند. دو گونه اصلی آن نام خود را از دو شهر پرتغال، لیسبون و کوئیمبرا، گرفته اند. فادوی لیسبونی مردم پسند تر و فادوی کوئیمبرایی پیراسته تر است. فادوی لیسبونی از دل میکده ها و میدان های محله های کارگر نشین شهر برخاسته است و نخستین خواننده مشهور آن ماریا سورا  (Maria Severa)نام دارد. فادوی مدرن لیسبون، اما،  با آمالیا رودریگش (Amalia Rodriques) است که پا می گیرد و به اوج می رسد.                                                                                              

          آمالیا را به حق ملکه فادو می خوانند،  چرا که به یاری استعداد و کوشش دراز مدتش در فادو خوانی در پیشرفت و نیز در عالم گیر شدن آن سهمی به سزا و تردید ناپذیر داشته است. گزینش شعرهای شاعران بزرگ ، کار با آهنگسازان برجسته، و شیوه اجرای ویژه آمالیا بر روی صحنه چنان بوده که از او نمونه ای برای یادگیری دیگر خوانندگان فادو ساخته است. به این ترتیب آمالیا تعریفی از آنچه که فادو باید باشد، و آن گونه که باید اجرا شود، به دست داده است. آمالیا که به ویژه  در سه دهه میان 50 تا 70 بر صحنه آواز جهان خوش درخشیده است، در میان هنرمندان جهانی پرتغال یگانه است.

          آمالیا رودریگش، خواننده و هنرپیشه، در 1920 در لیسبون زاده شد. پدرش ترومپت نواز و پینه دوز بود و آمالیا از یک سالگی تا چهارده سالگی به سبب فقر خانواده اش که زندگی در پایتخت را ناممکن می کرد، با  پدربزرگ  و مادربزرگش در لیسبون زندگی کرد. در نه سالگی به مدرسه رفت و پس از پنج سال درس خواندن به کار گلدوزی و اتوکشی در خانه پرداخت. در پانزده سالگی برای نخستین بار در یک برنامه نیکوکاری به همراهی نوای گیتار پرتغالی برای مردم آواز خواند و چند سال بعد، در نوزده سالگی، برای نخستین بار به عنوان فادو خوان بر صحنه پدیدارشد. نخستین ضبط صدایش در برزیل صورت گرفت و نخستین فیلمش، کاپاس نگراس (Capas Negras) در 1947 روی پرده آمد. سال بعد برنده جایزه بهترین بازیگر برای فیلم  فادو به کارگردانی پردیگائو کوئیریگا (Perdigao Queiroga) شد. در پی این درخشیدن آغازین، دهه های 50 و 60 و 70 و 80 و 90، تا زمان مرگش در 1999، رشته ای دراز از خوش درخشیدن های او بر صحنه آواز جهانی است. در گذر این سال ها آمالیا با هنرمندانی چون ادیت پیاف، شارل آزناوور، ماریا کالاس، و جان لنون همکاری داشت و جایزه هایی جهانی چون جایزه جشنواره کن را از آن خود کرد. در 1994 زمانی که لیسبون از سوی اتحادیه اروپا به عنوان پایتخت فرهنگ نامیده شد، آمالیا برای آخرین بار در صحنه برا ی مردم آواز خواند.

          می گویند که  فاطمه ( Fatimaشهری در پرتغال که در 1917، زمانی که روستایی بود، سه بچه چوپان مدعی شدند مریم مقدس را در آنجا دیده اند و از آن پس بدل به زیارتگاه شد )،  فوتبال، و فادو  "ف " های پشتیبان فاشیسم سالازار  بوده اند و از همین رو هم آمالیا رودریگش از سوی برخی از چپ گرایان تند رو (که چند تایی شان بعد ها سر از حزب های دست راستی در آوردند) نکوهش شده است. اما آمالیا در سال های سلطه  فاشیسم یاری رسان کمیته کمک به زندانیان سیاسی بوده، با برخی هنرمندان کمونیست و نیز شاعر چپ گرایی چون فریرا (