روی لیمویی ماه
قضیهی سیر و سلوک هپروتی-ادبوتی
مقام معظم
ترانهی ندای ما
ادای
دینی به نویسندهی نویسندهها
جايی برای من بياب
روی لیمویی ماه
نه، انگار دیگر هیچوقت خوابم نمیبرد. بلند میشوم و پنجره را باز
میکنم. حیاط و باغچه و حوض در خوابند. جادوی مهتاب سایههای آشنای زمین را میخکوب
کرده است. خیره میمانم. حیاط حقیر کوچکم میکند. تماشای باغچهی خشک غمگینم
میکند. بوی کدورت حوض نفسم را تنگ میکند. بادی اگر میوزید و طلسم را میشکست،
شاید ...
شب از کجا آمد و در حیاط منزل کرد؟ من حیاط را در روزهای آفتابی
دیدهام؛ یا خیال میکنم که دیدهام. فرقی نمیکند. ابر و بارانی به یادم نمیآید،
شب هم همینطور. حیاط بود و هرم گرمای خورشید تابستان. و ذرهها و ذرهها و ذرهها
که ولنگار و پرسه زن شناور بودند. از زمین به آسمان میرفتند و از آسمان به زمین
میآمدند؛ جایی بند نمیشدند. میان دیوارهای بلند کنگره دار چه ایمن بودم! پردهی
روشن بالای سرم، آجر فرش گرم زیر پایم. حیاط آنقدر بزرگ بود که سرخوش و سبک همهی
دنیا را در آن به گردشهای روز میبردم.
به راه آشنا باید رفت. باران نرم نقره بر من ببارد و کرک پنبههای
پریشان خواب مرا بپوشاند. با سایههای قدیمی سرگردان در سکوت فرو بروم و آرام بمانم
تا مویهی سمج جیرجیرک ماتم زده مرا به بیداری خاموش حیاط تنگ بکشاند.
شب از کجا آمد و در باغچه ریشه دواند؟ من باغچه را در روزهای سبز
دیدهام؛ یا خیال میکنم که دیدهام. پاییز و زمستانی به یادم نمیآید، شب هم
همینطور. درختها بلند و شاخ و برگها درهم و گلها رنگ به رنگ بودند. و گنجشکها
و گنجشکها و گنجشکها که لابلای برگها پرحرفی میکردند، از شاخهای به شاخهای
دیگر میجستند، بر خاک مینشستند و به هوا میپریدند. کنار شمشادهای جوان چه بی
تشویش بودم! توری سبز و آبی بالای سرم، خاک نمناک زیر پایم. باغچه آنقدر پر بود که
سرخوش و سبک همهی باغها را در آن به گردش های خرم میبردم.
به راه آشنای خواب باید رفت. باران سرد آبی بر من ببارد و سرم به
دواری سنگین بگردد. با سایههای ترسیدهی بی پناه در خاک فرو بروم و آرام بگیرم تا
بوی نازک نرگسهای غمگین مرا به بیداری افسردهی باغچهی خالی بکشاند.
شب از کجا آمد و آب را تیره کرد؟ من حوض را در روزهای آبی آب
دیدهام. برف و یخبندانی به یادم نمی آید، شب هم همینطور. حبابهای هم اندازهی آه
-- دایرههایی که در فراوانی هلاک میشدند؛ چین و شکن حریر؛ و، دلِ بلوری بی وسواس
شکستن. آب از دهان باز شیر سنگی پلوق پلوق بیرون میریخت و در شکم کاشی حوض قلپ قلپ
فرو میرفت؛ بر حاشیه لب پر میزد و در پاشویه سر ریز میشد. و ماهیها و ماهیها و
ماهیها -- گل بهیها، نارنجیها، نقره ایها؛ دم جنبان، بی جنبش، در قیقاج. با
روشناییهای آب چه خوشدل بودم! مخمل نیلی بالای سرم، ساتن لغزان زیر پایم. حوض
آنقدر روشن بود که سرخوش و سبک همهی دریاها را در آن به گردشهای نور میبردم.
به خواب آشنا باید رفت. باران جادوی لاژورد بر من ببارد و سِحر کبود
افسونم کند. با سایه های گیج گریزان در آب فرو بروم و آرام بشوم تا روی لیمویی ماه
مشوش مرا به بیداری تاریک حوض بویناک بکشاند.
شب از کجا آمد و حیاط و باغچه و حوض را مکدر کرد؟ در نیمهی تاریک
ماه ماندهام. بر پوستهای سخت میخزم. نه صدایی، نه بویی، نه نوری. با پلکهای
بسته خوابی نمیبینم. با چشمهای باز چیزی نمییابم. از سرمای شب دلتنگم -- شبی که
آسمانی ندارد. در تاریکی آسمان گم میشوم -- آسمانی که ماهی ندارد. به تنهایی ماهی
میرسم که زمینی ندارد. در رویای زمینی فرو میروم که از بوی نرگسها و صدای
جیرجیرک و رنگ ماه تهی شده است. سایههای قدیمی سرگردان، سایههای ترسیدهی بی
پناه، سایه های گیج گریزان. نه ماه می گردد، نه زمین میچرخد. دیگر خوابم نمیبرد.
پنجره را باید بست. اما بادی اگر میوزید و طلسم را میشکست، شاید ...
منتشرشده در شهروند، 1388
قضیهی سیر و سلوک هپروتی-ادبوتی مقام معظم
پیشخوان:
آری، چنان که افتد و
دانید، مقام معظم ممالک محروسهی محرومه هر شبانه روز به نیت قربه الی الله و به
قصد ورود به وادی عشق ربانی هفت فوری میزنند تا به عالم هپروت دخول یابند. البته
یکایک آحاد امت آداب دخول را که از واجبات شرعیه وعقلیه است، نیک میدانند. اما
بابهای عوالم غیبی و معنوی مقام معظم در وقت سیر در آفاق و انفس هپروتی بر همگان
گشوده نیست. از همین رو پایگاه اطلاعرسانی مقام معظم در راستای عرفانپراکنیهای
مدام در صدد است تا در آیندهای نزدیک قطرهای از بحر معنویاتی را که مقام معظم در
آن میغوصند، همراه با قطرهچکان یکبار مصرف، به رایگان در اختیار یکایک آحاد امت
در اقصا نقاط دنیا بگذارد. گرچه پایگاه نامبرده به علت کثرت برنامه و وفور بودجه
تاکنون فیضی نرسانده، قضیهگوی بیکتاب بسط وجه عشقانی-عرفانی سیر و سلوک مقام
معظم را به خود ایشان و پایگاهشان وامیگذارد و تنها به پردهخوانی وجه
هپروتی-ادبوتی آن میپردازد تا حق انس و الفت مقام معظم با شعر و ادب ادا شود.
صحنه:
کنج خلوت بیت مقام معظم که علی الاصول خالی از
اغیار و بی بهره از نور است. مقام معظم، نشسته بر مسند و لمیده بر مخده و اسباب
پرواز در پیش رو، نیم نگاهی به حلقههای دود و نیم نگاهی به آتش زیر خاکستر دارند.
موسیقی متن ملقمهای از انکرالاصوات مداح و ندبهخوان محبوب مقام معظم است که به
ملایمت در ترنم است تا جمعیت خاطر ایشان آشفته نشود.
پرده-فور-خوان یکم:
آسد یک لا قبا در عنفوان شباب از ریزهخواری
خوان نعمت آستان قدس دست میکشد و ترک دیار میکند تا بخت خود را درحرمی دیگر
بیازماید. سفر و محضر و آستان و آستانه هم آسد را پخته میکند و هم خیالاتی را در
مخیلهی او میپزاند. رشتهی خیال به اینجا که میرسد، مقام معظم سر و لب می
جنبانند که: "بشیار شفر باید تا پخته شود خامی، شوفی نشود شافی تا درنکشد جامی..."
حافظهی معظم له بیش از این نمیکشد، لذا خاطر مبارک ایشان به سراغ آسد برمیگردد
که حالا دیگر با سودای براندازی بساط سلطنت از دهی به ده کورهای و از منبری به سکو
و صفهای میرود و بینابین هم به بند و حبس حکومت میافتد. مقام معظم آهی از ته دل
برمیآورند و نم اشکی به دیده مینشانند و فوری جانانه میزنند. به آنی در حلقهی
دودابری عنبرین آسد یک لا قبا به هیئت آسد دون علی کیخوتا د لا خامنا مانچا، سوار
بر اسب و نیزهی شکسته به دست، بر مقام معظم ظاهر میشود. تا نگاه معظم له پی
سانچو مموتی پانزا نژاد بگردد، آسد دین کوشوت و مرکب مردنیاش دود میشوند و به هوا
می روند.
پرده-فور-خوان دوم:
پرده پردهی هجمهی ناغافل غول بغداد است که به
سان اژدهای آتشیندهان از آسمان و زمین بر لشکر صاحب زمان آتش میباراند و هردود
میکشد. آسد یک لا قبا که حالا دیگر از صدقهی سر انقلاب مستضعفین بر مستکبرین جاه
و مقامی یافته، چفیهی فلسطینی به گردن پیشاپیش بسیجیان جان برکف سینه میزند که:
"کربلا کربلا ما داریم میآییم..." کاروان فداییان فرماندهی کل قوا با علمداری
آسد سردار همچنان سر و سینه زنان پیش میرود تا صد شاخ غول بغداد را یکجا از جا
بکند. موج شورش و جوشش حسینی مقام معظم را چنان منقلب میکند که معظم له بی اختیار
میل به فوری فوری فوتی مییابند. کیفشان که کوک میشود، بیتی از حماسهسرای توس از
هزارتوی حافظه بیرون میپرد و بر زبان میآید: "بیابان بی آب و گرمای شخت، کزو مرغ
گشتی به تن لخت لخت..." بیت بعدی که مثل بند تنبان از خاطر مبارک درمیرود، مقام
معظم ناگهان ملتفت میشوند که دست راست آسد سردار از تیر غیبی منافقین لمسیده گشته،
از دست چپ تبعیت نمیکند. آه از نهاد مقام معظم برمیآید و اندوهناک به حلقهی
دودابر عنبرین چشم میدوزند که آسد سردار و کاروان کرب و بلایش را دود میکند و به
هوا میفرستد.
پرده-فور-خوان سوم:
مقام معظم میلی به تماشای این پرده که خوانی
خزیده به خفا را مینمایاند، ندارند. اما آیات و آنات خلوت و نشئت را گزیر و گریزی
از رویارویی با نفس اماره نیست. هرچند آسد دین کوشوت نردبان ترقی را دوپله یکی کرده
و از منصب سرداری به مقام ریاست بر جمهور رمهگان رسیده، در نهان به شبان احد و
واحد امت رشگ میورزد و شباهنگام در خلسه و خلوص خواب خشخاشین خود از حسد به خارش
و سوزش میافتد. روز البته حدیثی دیگر دارد که، آنگاه که روح خدا بر اریکهی ولایت
امر امت تکیه زده، وسواس خناس را یارای رخنه به ایام الله نیست. مقام معظم
خویشتندارانه فوری میزنند و برای دفع شر و رفع هر شبهه و شکی در قداست امام
ارواحنا فداه به کنکاش در کشکول شعرشان میپردازند و بیتی را به تامل بیرون
میکشند: "ور حشد گیرد ترا ره در گلو، در حشد ابلیش را باشد غلو..." در اینجا
وقفهای در شعرخوانی معظم له پیش
میآید که علت
آن بر ایشان روشن نیست که آیا از گیرکردن در فهم معنای "غلو"ست یا از قصور حافظه.
پس از اندکی غور در مسئله مقام معظم صلاح کار را در آن میبینند که خاطر خویش را
بیش از این رنجه نکنند و دل به دودابر عنبرین بسپارند که حلقه در حلقه به خود
میپیچد تا آسد رئیس حسود و سر پر سودایش را دود کند و به هوا بفرستد.
پرده-فور-خوان چهارم:
پردهی چهارم پردهی رزم ظفرنمون است که میل به
بشکن را در جان اندکی دودگرفتهی مقام معظم برمیانگیزاند. مقام معظم با مجاهدت
بسیار این میل شیطانی را در خود منکوب میکنند، اما حافظه رندی میکند و معظم له بی
اختیار از زبان شاعر شیرین حال میترنمند که: "چنان مشتم که لیم لیم لیم لالام لام،
دیدیم دیم دیم دیدیم دیم دیم دادام دام، لبی تر میکنم تر تر ترینا، و شر شر میکنم
شر شر شرینا..." به ناگاه جبرئیل به یاری مقام معظم میآید و افسار رها شدهی نفس
اماره را به ایشان بازگردانده، سفارش میکند که با دست چپ آن را سفت بچسبند تا خدای
ناکرده دوباره از قبض ایشان در نرود. مقام معظم بر شیطان رجیم لعنت فرستاده، رو به
پردهی ظفرنشان می گردانند. ماجرا از این قرار است که عاقبت در پی استحالهی
جانسوز امام حاضر به امام راحل، کبوتر بخت بر سر آسد یک لا قبای اسبق نشسته و به
ناگاه مقام معظم بر عالم بشریت ظهور پیدا کردهاند. به یمن این معجزهی الاهیست که
اکنون مقام معظم میتوانند با فراغ بال چنان در بحر تماشای جلوس ابدی خویش بر مسند
ولایت فرو روند که گویی مادر گیتی هرگز آسدی یک لا قبا نزاده بود. مقام معظم، غرقه
در این آنات انگبینی، فور در فور را جایز و بلکه مستحب میدانند و با دیدگانی مخمور
ذوبیدگان ولایت را نظاره میکنند. اندک اندک قوهی خیال معظم له بسط یافته، بارگاه
هپروتی ایشان بدل به قتلگاه شقلوتی کفار میشود. مقام معظم در دوایر دودابر عنبرین
به عینه میبینند که فوج فوج ذوبیده به اقصا نقاط دنیا گسیل میکنند تا گردن همهی
کافران و مرتدان و ملحدان را زده، سرآخر خاخام اکبر و پاپ اعظم و ابلیس امجد را
کتبسته به خدمت ایشان بیاورند. در دم میمونی که مقام معظم اراده میکنند برای این
گمراهان خطابه بخوانند و آنان را به راه راست ارشاد بفرمایند، هر سه ملعون دود
میشوند و به هوا میروند.
پرده-فور-خوان پنجم:
ای دریغ و صد دریغ که در روزگار همیشه بر یک
پاشنه نمیگردد. درست به هنگامی که مقام معظم زعامت خود را مطلق میانگارند و، با
کوبیدن میخهای ریز و درشت خود در چار سوی خیمهی ولایت، چارنعل میتازند، آسدی،
ناغافل، ساز مخالف میزند. از آنجا که آسد نامبرده باری به هر جهت از سلسلهی
نظامپرستان و از طایفهی خودیها بوده، مقام معظم نخست ماجرا را چندان به جد
نمیگیرند و همچنان، چسبیده بر مسند، صبر پیش میگیرند. اما نوازندهی ساز
ناهمساز، که دست بر قضا نه یک لا قباست و نه سگرمهدرهم، خندان خندان در کار ولایت
موش میدواند. خبر مصافحهی آسد خندان و خوشقبا با نوامیس نامحرم که به گوش
میرسد، دیگر کاسهی صبر معظم له لبریز شده، دیگ غیرتشان به جوش آمده، به اندیشهی
دمیدن در کوس و کرنای وااسلاما میافتند. در این حال مقام معظم کفری از کفر
منافقانه فوری میزنند تا زنگ غیظ از خاطر خطیر بزدایند. دودابر عنبرین که به رقص
میآید، قوهی تخیل ایشان برانگیخته میشود. به آنی سواد سانچو مموتی هستهدار،
سوار بر خر مراد، از دوردست خیال دودآلود پیدا میشود. همین که مقام معظم بهشکوه
لب میگشایند که: "از دشت عدو نالهی من از شر درد است،" سانچو مموتی سر خرش را کج
میکند و دود میشود و به هوا میرود.
پرده-فور-خوان ششم:
این پرده سراسر زد وخورد و پرحادثه است. یکبر
معرکه سانچو مموتی هالهدار شلتاق میکند و رجز میخواند. بر دیگر میدان هم آسدی
خوشقبا و میری بیقبا و آشیخی کهنهقبا سینه سپر کردهاند تا جلودار حریف
شوند. دل مقام معظم مثل سیر و سرکه میجوشد که نکند سوتیهای سانچو مموتی عاقبت کار
دست دیانت و ولایت بدهد و به آنی، با چپه شدن صندلی ریاست او، مسند خلافت هم از زیر
نشیمن چسبناک معظم له در برود. جنگ مغلوبه میشود و اجانب کافر به وجد میآیند.
مقام معظم به ناگزیر برای حفظ بیضهی نظام مقدس فرمان تقلب صادر میفرمایند که از
بخت بد نتیجهی معکوس میدهد و محشر کبرا میشود. میر بیقبا و آشیخ کهنهقبا و آسد
خوشقبا خیل عاصیان را به خیابان میخوانند. از ولولهی جانبهلبآمدگان جوان کوی
و برزن به جوش و خروش میافتد و پشتبامها از فریادهاشان به لرزه در میآیند.
مقام معظم وحشتزده به خلوتگه راز پناه میبرند و سراسیمه فوری میزنند و ز سوز دل
پچپچه میکنند که: "ترشم آخر این جوانان از جفا پیرم کنند، در بهار زندگی از زندگی
شیرم کنند." همینکه دودابر عنبرین پیچان و چمان میشود، جان معظم له آرام میگیرد
و به چشم دل میبینند که همهی آشوبگران دردم دود میشوند و به هوا میروند.
پرده-فور-خوان هفتم:
باری، چنان که داند و دانید، خروج از ناسوت و
دخول به لاهوت بر اهل قال و حال از طریق عبور از لولهزار هپروت میسور
و ممکن میشود. و اما، نه راویان اخبار و ناقلان آثار و
طوطیان شکرشکن شیرین گفتار، که قضیهگوی بیهنر بیمقدار، چنین حکایت کند که در
پردهی آخر ملکالموت بر درگاه مقام معظم فرود میآید تا کار قبض روح را هر چه
تندتر تمام کند. ملک مقرب بارگاه الاهی چون سرزده از راه رسیده، بر آستان معظم له
اندکی درنگ میکند تا آخرین عیش ایشان منغض نشود. مقام معظم در این واپسین لحظات
ملکوتی، خسته از قال و مقال دخول و مشاجره بر سر میزان آن، و نیز کوفته از کارزار
ریاست و ولایت، دل به مرهم هپروتی-ادبوتی داده، حین استنشاق دودابر عنبرین با خود
زمزمه میکنند: "نشیمی کز بن آن کاکل آیو، مرا خوشتر ز بوی شنبل آیو،
چو شو گیرم
خیالت را در آغوش، شحر از بشترم
بوی گل آیو..." کار عیش
مقام معظم به تبع حالات و آنات ایشان آنقدر کش میآید که حوصلهی عزرائیل سر
میرود و با سرفهای ساختگی چرت کیفناک معظم له را پاره میکند. مقام معظم تیر
نگاه غضبآلود خود را بر ماًمور ایستاده بر درگاه میفکنند که یعنی: مگر ما به شما
اذن دخول دادیم که هتک خلوت ما میکنید؟ پس این لباسشخصیهای ما کجایند؟ عزرائیل
که در عرش کبریایی پچپچههایی از خوف دخول در ممالک محروسهی محرومه به گوشش
خورده، ناگهان هول میکند و دستپاچه عذر تقصیر میطلبد و اعتراف میکند که در پی
ردیابی آسد علی نامی تریاکی از روی خطای سهو از بیت مقدس مقام معظم سردرآورده و
آمادهی استغفار است. مقام معظم، مستغرق در آنات مغفرت، سری میجنبانند و فور
ناتمام را از سر می گیرند تا دردم دنیا و ما فیهایش را از یاد ببرند. تا مقام معظم
به اوج برسند، ملک الموت هم فرصتی مییابد تا با ارسال پیامکی به پایگاه اطلاعاتی
دوزخ مشخصات سوژه را چک کرده و با اطمینان خاطر از درستی آن، آمادهی ارسال سوژه به
درک اسفل السافلین شود. آمین یا رب الجبارین!
منتشر شده در شهروند،
شهریور 88
ترانهی ندای ما
رو، رو، رو،
ای یار من
دو، دو، دو،
همراه من
کف بزن، کف
بزن، ای یار من، همراه من
بانگ نه،
بانگ نه، فریاد من
ندا، ندا،
ندا
آه! ای
نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****
نازک آراست
تنت
گل به گل روی
مهات
سربرهنه، مو
رها
لب بسته، چشم باز
ندا، ندا،
ندا
آه! ای
نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****
آسفالت داغ،
آسفالت سخت، خیابان خون
آسمان کور،
آسمان کر، بارگاه جنون
ندا، ندا،
ندا
آه! ای
نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****
موتور،
موتور، موتور
تاپ تاپ دلت
باتوم،
باتوم، باتوم
تاپ تاپ دلت
پوتین،
پوتین، پوتین
تاپ تاپ دلت
تق، تق،
تق، تق تق تق تیر
ای وای دلم
تاپ، کو تاپ
دلت؟
ندا، ندا،
ندا
آه! ای
نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****
آسفالت داغ،
آسفالت سخت، خیابان خون
آسمان کور،
آسمان کر، بارگاه جنون
ندا، ندا،
ندا
آه! ای
نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم
****
نازک آراست
تنت
گل به گل روی
مهات
سربرهنه، مو
رها
لب بسته، چشم
باز
ندا، ندا،
ندا
آه! ای
نازنین ندا، نگاهم نکن
ویرانم،
ویران، ویران
ایرانم.
****
رو، رو، رو،
ای یار من
دو، دو، دو،
همراه من
کف بزن، کف
بزن، ای یار من، همراه من
بانگ نه،
بانگ نه، فریاد من
ندا، ندا،
ندا
آه! ای
نازنین ندا، نگاهم نکن
صدایم کن
ایرانم.
خرداد 88
ادای دینی به نویسندهی نویسندهها
یادداشت:
گرچه دوستداران جویس بزرگداشت او را در روز 16
ژوئن، بلومزدی، در دابلین و دیگر شهرهایی چون ترییست و فیلادلفیا برگزار
میکنند، دو ماه ژانویه و فوریه هم زمان مناسبی برای یادکرد اوست؛ چرا که او در 2
فوریه زاده شد و در 13 ژانویه از دنیا رفت. برای آن دسته از جویسدوستان که یا
اولیس را نخواندهاند و یا مثل من هر چند باری هم که به سراغش رفتهاند، ناامید
از کم دانشی و کم صبری خود از خیر خواندن آن به انگلیسی گذشتهاند و همچنان هم
باید چشمبهراه گشایش بخت ترجمهی فارسی آن به قلم منوچهر بدیعی بمانند، این زمان
وقت بهتری از بلومزدی است. بلومزدی بر پایهی کتاب اولیس و قهرمان آن
"لئوپولد بلوم" نامگذاری شده و 16 ژوئن روزیست که داستان در آن میگذرد و گویا
روزیست که جویس نخستین دیدار و گشتوگذارش را با نورا بارناکل، که بعدها همسرش شد،
داشته است. چه بسا شهرتی که اولیس برای جویس به بار آورد، در گزینش این روز برای
قدردانی از نویسندهی آن سهمی دارد. اما برای من اولیسنخوانده که جویسخوانی را با
ترجمههای پراکندهی داستانهای کوتاهش در مجلههای ادبی و دوبلینیهای
ترجمهی پرویز داریوش شروع کردم و بازتاب گوهر هنرش را در اصل و ترجمهی داستانهای
کوتاه و نیز چهره مرد هنرمند در جوانی یافتهام، اهمیت این نویسنده بیش از
هر چیز از میزان نفوذ و تاثیر او بر دیگر نویسندهها مایه میگیرد و بنابراین
روزمرگش، 13 ژانویه، پررنگتر از بلومزدی جلوه میکند.
دلم میخواست در چنین روزی
به پاس بهرهای که از خواندن کارهای او و نوشتههای پیرامون او بردهام، ترجمهی
سالیان دورم را از نخستین فصل کتاب چهره... که نشانهی شیفتگی من نسبت به
این فصل بود، در اینجا بیاورم. اما حالا هم از بخت خوش ترجمهی ارزشمند منوچهر
بدیعی از کتاب در دسترس فارسیخوانان است، هم آن مشق ترجمهی من هم مثل خیلی از
مشقهای چرکنویس و پاکنویس خودآموزانهام گم و گورشده است. در میان کاغذهایم به جای
آن نوشتهای را پیدا کردم که در همان سالها به قصد ارائهی نمونهای از
شرححالنویسی دانشنامهای، و با خیال فراهمآوری مجموعهای از کارزندگینامهی
نویسندگان محبوبم، در بارهی جویس تدوین کرده بودم. اهل فن میدانند که نوشتن
کارزندگینامه، یعنی نوشتهای که شرح حال و کار فردی را بهدست دهد، آداب و اصولی
حرفهای دارد که با شیوهی مرضیهی "ببر و بچسبان" رایج در عصر "های تک" تفاوت
دارد. در این کارزندگینامه که بر پایهی جستجوی منابع معتبر و بسیارخوانی و
کوتاهنویسی نوشته شده، افزون بر آگاهیرسانی پیرامون جویس، پیگیر آن اصول
بودهام. از بد روزگار فهرست منابع این نوشته را پیدا نکردم؛ اما هرچند حالا هم در
گسترهی چاپی و هم در پهنهی اینترنت نوشته پیرامون جویس اندک نیست، این سهم کوچک
من در ادای دین به این "نویسندهی نویسندهها"، شاید، به کار کسانی آید که در بهبود
و رواج ادبیات اینترنتی به زبان فارسی و نیز "ویکیپدیا"ی فارسی میکوشند.
تورنتو، ژانویهی
2009
جویس، جیمز، 1882-1941 (James
Augustine Aloysius Joyce)
داستاننویس و شاعر ایرلندی. در دابلین، در
دورهی سیاسی پرآشوبی که پارنل امید ایرلند بود، زاده شد. پدرش، جان استانیسلاس
جویس، بازیگر آماتور، دبیر باشگاه ملی لیبرال، و سپس عوارضگیر شهر دابلین بود و به
صدای خوش خود و نیز به پسر ارشدش، جیمز، که در میان فرزندان بسیارش نورچشمی بود،
بسیار میبالید. مادرش، مری جین ماری، پیانونوازی ماهر و زنی مغرور و حساس بود که
جان استانیسلاس و کلیسای کاتولیک رومی دو ارباب مطلق سراسر زندگیاش بودند. جیمز در
شش سالگی به بهترین مدرسهی یسوعی ایرلند فرستاده شد؛ در نه سالگی به سبب تنگدستی
خانواده از آنجا بیرون آورده شد؛ و پس از دو سال در خانه ماندن روانهی آموزشگاه
یسوعی دیگری شد. تا پانزده سالگی در این مدرسهی تازه ماند و به مقالهنویسی روی
آورد و در این کار گل کرد. از 1898 تا 1902 در دانشگاه فلسفه، الاهیات، لاتین، و
ایتالیایی آموخت و حتا برای آن که بتواند آثار ایبسن را به زبان اصلی بخواند، نروژی
را نیز فراگرفت. سپس به پاریس رفت و به دانشکدهی پزشکی راه یافت، اما تهیدستی فرصت
ادامهی تحصیل در پزشکی را از او گرفت. به کار نوشتن طرحهایی به نام تجلیها
پرداخت که بعدها در کتاب چهره مرد هنرمند در جوانی آورده شدند. در کافهای
که پاتوقش بود، با شاعری آلمانی که نژاد آریایی را میستود، دوئل کرد. در 1903 به
بستر مرگ مادر فراخوانده شد. پس از چهارماهی که در کنار مادر گذراند، خانهی پدری
را ترک گفت. به آموزگاری در مدرسهی کلیفتن سرگرم شد و بعدها بخش کاملی از اولیس
یا یولیسیز را بر پایهی تجربههایش در آنجا نوشت. در 1904 با نورا جوزف
بارناکل، دختر خدمتکاری شوخطبع و کمسواد، آشنا شد و همراه با او برای تدریس زبان
انگلیسی در مدرسهای روانهی زوریخ و سپس ترییست شد. سالهای پیآیند برای جویس
روزگار درگیری با فقروفاقه و کوشش و تلاش برای چاپ و انتشار آثار بود.
موسیقی مجلسی را چهار ناشر
لندنی رد کردند؛ اما سرانجام این مجموعهی سی و شش شعر غنایی سروده شده در آخرین
سالهای اقامت در دابلین، در 1907 منتشر شد. دابلینیها، مجموعهی پانزده
داستان کوتاه که از 1904 شروع به نوشتنشان کرده بود، در 1914 انتشار یافت.
چهره...، داستانی که کموبیش زندگینامه و شرح کودکی و جوانی جویس در
آموزشگاههای یسوعی و آراء و اندیشههایش پیرامون زیباییشناسیست، نخست عنوان
استیون قهرمان را داشت. تاریخ این کتاب بر پایهی آنچه در خود کتاب آمده، چنین
است: "دابلین، 1904. ترییست، 1914." در 1914 ازرا پاوند، رهبر جنبش انقلابی
نویسندگان پیشرو، از جویس خواست تا اجازه دهد شعری از کتاب موسیقی مجلسی
رادر نخستین "جنگ ایماژیست" خود چاپ کند. جویس دستنویس چهره... را برای
پاوند فرستاد و این داستان در چند شمارهی پیاپی مجلهی اگوئیست بهچاپ
رسید؛ و بعد در 1916 به صورت کتاب در امریکا منتشر شد. در 1906 جویس خیال داشت
داستان اولیس را در دابلینیها بگنجاند، اما نوشتن آن را در ترییست در
1914، پس از بهپایان رساندن نمایشنامهی سهپردهای تبعیدیها -- که در
1918 در امریکا و انگلستان منتشر شد -- شروع کرد. در دورهی جنگ جهانی اول که چندان
اعتنایی به آن نداشت، به زوریخ رفت و همچنان درگیر با بینوایی و بیماری چشم به
تکمیل اولیس پرداخت. در 1919 به ترییست، که دیگر نه از آن اتریش، که از آن
ایتالیا بود، بازگشت. ازرا پاوند او را به رفتن به پاریس برانگیخت و در این شهر بود
که عاقبت اولیس در 1921با کلمهی "آری" -- آخرین حرف تکگویی دراز و
پیوستهی مولی بلوم، نماد زایندگی و زنانگی، در رویارویی با عشق و زندگی -- پایان
یافت. مجلهی اگوئیست در انگلستان و لیتل ریویو در امریکا بخشهایی
از آن را چاپ کردند؛ اما کتاب در 1922 در پاریس به همت سیلویا بیچ منتشر شد و جویس
در شب چهلمین سالگرد زندگیاش نسخهای از اولیس چاپ شده را دریافت کرد. این
کتاب به دستاویز "وقاحت" در انگلستان و امریکا تحریم شد. طیف گسترده و گوناگون
واکنشها، از "بزرگترین داستان قرن بیستم" تا "ابلهانهترین کتابی که تاکنون
منتشرشده" را دربرمیگرفت. کتاب بعدی که نگارش آن هفده سال بهدرازا کشید،
شبزندهداری فینگانها نام داشت و در 1939 منتشر شد. داستان بلند دیگر جویس به
نام جاکومو جویس، که در اواخر اقامتش در ترییست آن را نوشته بود، سالها پس
از مرگش در 1968 انتشار یافت. جیمز جویس، هنرمند شیفتهی رقص و آواز و مردی اهل
خانواده و به قول خود "تکهمسر مادرزاد"، سالهای آخر عمر را در دربدری و تنگدستی و
اندوه بیماری روانی دخترش و مصیبت چشمی که پس از ده عمل جراحی مهم سرآخر بیفروغ
شد، بهسربرد و در زوریخ درگذشت.
جویس گرچه در جوانی بر میهن و
خانواده و مذهب شورید، هنر خویش را بر بنیاد ایرلند و پدر و کاتولیکگرایی رومی
برساخت و دغدغهی تبعید را در نوشتههای خود نشاند. بدعت ادبی او، "تجلی" (epiphany)
است. جویس این مفهوم را که در اساس اصطلاحی مذهبیست و در چارچوب مسیحیت به معنای
تجلی الوهیت عیسا مسیح بر مغان مجوس است، برای توصیف بعد نمادین وجوه عادی و
روزمرهی زندگی بهکار میگیرد. با این کشفوشهود در گسترهی گفتار و رفتار عوامانه
و سیروسلوک ذهنیست که بنمایه و یا روح چیزی یا تجربهای حجاب ظاهر را میدرد و
برهنه میشود. در واقع تجلیها که در فاصلهی 1900 تا 1903 نوشته شد،
راهگشای درک آثار جویس (تا اولیس) و شیوهی ادبی اوست. این تجلیها
را میتوان با "عنصر درونی" (inscape)
هاپکینز، شاعر انگلیسی، قیاس کرد. اما در حالی که هاپکینز در بهترین شعرهایش خود
طبیعت را محور میگیرد، جویس مردم عادی را در مرکز مینشاند؛ و این تاوانیست که
هنرمندی که خود را وقف "هنر" کرده است، باید بپردازد. واقعگرایی جویس آمیخته به
طبیعتگراییست. در دابلینیها هرچند گرایش به نمایش تصویرهای واقعی زندگی
دارد، با توان شاعرانهی خود در راه دریافت تجلیها و رهیابی به حقیقت گام
میسپارد. در اولیس بیشتر با شگرد "روانهی ذهن" یا "تکگویی درونی"
واقعپردازی را با آنچه میتوان نمادگرایی نامید (یا شاید اکسپرسیونیسم به مفهوم
کلی ترم مناسبتری باشد) درهم میآمیزد. جویس رمانی از نویسندهی فرانسوی، ادوآر
دوژاردن، به نام برگبوها را بریدهاند (1888) را خوانده و دریافته بود که
میتواند شیوهی نو، اما کسالتبار و بیروح "روانهی ذهن" را شکوفا کند. بیتردید
آشنایی او با روانکاوی فروید و فلسفهی بندتو کروچه، بزرگترین فیلسوف سدهی بیست
ایتالیا، در کار نوشتن اولیس سهم داشته است. اولیس، شرح شورانگیز و
سوگ-خندانهی زندگی و رشتهای از خبرهکاریهای ادبیست که راهی نو را پی میگیرد:
داستانی واحد به شکلهای گونهگون بازگفته میشود، و سلسلهای از پارادوکسهای نهان
در یک پارادوکس رخ مینمایانند. به این ترتیب بلوم هم اولیس است و هم تقلید هجوآمیز
و مسخرهای از او. رمان اولیس که رویهمرفته پختهترین کار جویس و از
زمرهی غنیترین آثار سدهی بیست بهشمار میآید، به شرح یک روز دابلین -- نماد
همهی شهرهای جهان -- میپردازد: روزی که یک یهودی ایرلندی به نام لئوپولد بلوم
(اولیس) پس از ترک همسرش مولی (پنلوپه) در خیابانهای شهر پرسه میزند و استیون
ددالوس (تلماک) رامییابد که چون خود او با دغدغهی تبعید درگیر است. اولیس
و سرزمین بایر الیوت را آغازگر دورهی مدرنیسم میدانند؛ دورهای که در آن
مفهوم "انسان طبیعی" و "انسان ناتوان" جایگزین مفهوم "انسان آزاد" ادبیات اواخر
سدهی نوزدهم میشود. جویس با کاربرد گستردهی "روانهی ذهن" و "تکگویی درونی" و
نیز تجربهورزی در زبان و بهرهگیری از اسطورهها ونمادها و تمثیلها رمانی بدیع و
نو میآفریند که جایگاه شایستهی خود را در ادب جهان مییابد. کار بعدی جویس،
شبزندهداری فینگانها،
که دشوارترین اثر اوست، روایت یا طرح آشکاری ندارد و بر پایهی صدا و آهنگ زبان و
جناسهای لفظی رویهای را بنا مینهد که معنا را میپوشاند و اثر را از فهم
خوانندهی عادی دور میکند. جویس در این کتاب یک شب دابلین را شرح میدهد. این رمان
را برخی داستان، برخی شعر، و برخی کابوس دانستهاند؛ بسیاری از منتقدان نیز آن را
نقطهی پایان دورهی مدرنیسم خواندهاند.
جايی برای من بياب
می
خواستيم دنيا
خانه ما باشد. نگاهی تشنه و دلی تپنده، دست هايی گشوده و پاهايی رو به راه. تير
شورمان را در كمان عشق آرش نهاديم و دنيا چنان بزرگ بود كه خدای خالقش، يا ناخدای
موهوم ما؛ و چنان بيكران كه آسمان؛ و چنان روشن كه آفتاب و چنان پايدار كه مهر؛ و
چنان تازه كه جوانه.
حكايت آن كمانگير از ياد نرفته بود هنوز؛ و ما كه فريفته دلدادگي
خود بوديم، در تن و جان عاشق هيچ عيب و علتی نمی
ديديم
و در انديشه نقطه شكست نبوديم. پس به كوه برآمديم -- دماوند بود شايد -- و در
جستجوی آن درخت رهايی بخش به هر سو نظر كرديم. شرق در شب نشسته بود و غرب، خسته از
بيداری، خميازه می كشيد. جنوب از رخوت خواب ديرين خود عاصی شده بود و شمال در خيال
صبحی ديگر بود. تير ما به كدام سو بايد می پريد؟
همه جا و هر جا كوه يا دره ای،
بيابانی يا بيشه ای، رودی يا دريايی
ــ و آسمان هميشه يكرنگ. آن پرنده
كه شوق پرواز دارد، بر هيچ كجای خاك آرام و قرار نمی گيرد. كه می گويد شكوه
فوجی ياما كمتر از دماوند است، يا فريبايی درياچه ميشيگان فراتر از خزر؟ در سيبريه
هم می توان همان آنی را يافت كه در كوير. گفتيم زمين مادر ما و دنيا خانه ماست.
گفتيم و تير شيدايی مان را به هر سو و هر جا رها كرديم.
اما اين فقط طبيعت نبود كه يكپارچه و تقسيم ناپذير بود؛ سرشت آن كه
در دامن اين مادر پرورده می شد نيز چنين بود. و كدام آدمی می تواند با هر آنچه كه
انسانی است، بيگانه باشد؟ پوشش ها و صورتك ها، پيرايه ها و آرايه ها را نديديم، يا
نخواستيم كه ببينيم. بر چكاد كوه -- دماوند بود شايد --برهنه
ايستاديم و جهان و جهانيان را برهنه ديديم. در آن زلال كه ما
برآمديم، خطی كه خطه ها را جدا
كند، نمی ديديم. آن پيرمرد خزپوش
كه در زمهرير يخ اقيانوس را به اميد يافتن روزی
می شكافد، آشنای
من است؛ يا آن زن جوان پشت خم و غرق عرق كه شالی
می كارد و برای
كودك به كول بسته اش لالايی
می خواند. آن نقاش كه در حاشيه
مون مارتر بی
اعتنا به هر آمد و شد پاشرنگ های
خيالش را بر بوم می افشاند، آشنای
من است؛ يا آن شاعر سرگردان خيابان های
بوئنوس آيرس، يا آن فيلمساز دربه در
روس كه در معجزه هفتم جادوی
مكاشفه رسولانه
اش را آشكار می
كند، يا آن... پس هر ديار ديار حبيب و هر جان آشنا يار
من و ياور من است.
و ما همچنان بر كوه ايستاده بوديم كه ناگهان
-- براستی
ناگهان؟ -- توفان درگرفت. به خود
آمديم و ديديم كه همه درخت ها در اعماق مدفون شده اند
و تير شوريده ما ميان زمين و آسمان سرگردان مانده است. توفان نوح بود شايد، يا
درآمدی بر ظهور دجال، يا تكرار
ترفندی متعارف در جهانی
نامتعارف. همه سو و هر جا فوج آشفتگان در جستجوی
كشتی نجات در تكاپو بودند. خيل
نوح های
دروغين و دجال های راستين در هر
گوشه و كنار بساط معركه رنگين گسترده بودند و آن كه به خيال نقطه شكست افتاده بود،
نبايد آيا بی
جا و مكان بر جای
می ماند؟ به زمزمه گفتيم:«جايي
برای من بياب، نه در دنيا كه
خانه من نشد...»
به بوی جوی
موليان و ياد يار مهربان مانديم؛ يا شايد جايی
برای رفتن نيافتيم و نرفتيم. مگر
نمی شد آيا وسعت دنيا را در
تنگنای خانه گنجاند؟ نگاهی
نگران و دلی نرم، دست هايی
سخت و پاهايی سنگين. در چاه
دلتنگی يعقوب فرو رفتيم تا مگر
يوسف را بيابيم. جايی كوچك، جايی
تنگ؛ جايی تاريك، جايی
خاموش. آشوب را پوشانديم و پريشانی
را پنهان كرديم. ما را به باغ خرمی
راهی نبود، پس گلدان شمعدانی
را كنار پنجره نهاديم. ما را به دشت های
باز راهی نبود، پس حصار حياط
خانه را ايمنی انگاشتيم. ما را
به دريای پرهياهو راهی نبود، پس دل به صدای چك چك باران در
ناودان پوسيده خوش كرديم. تكه ای از آسمان هميشه يكرنگ، گلدانی كوچك، حصاری ايمن،
ترنم گهگاهی بارانی سبك، و . . . و شفقت بی دريغ آن آفتاب عالمتاب كه گوشه چشمش ما
را كفايت می كرد.
سهم اندك ما هر چه بود، نشان الفت داشت -- و آشنايی مرهمی است كه
اگر نوشدارو نباشد، دست كم آرام می بخشد. چنين گمان كرديم و همچنان در كنج چاه
نشستيم و گفتيم پيله خاموشی به دور خود می تنيم تا چهره يوسف را از ياد نبريم. و
افسون آن مهر گياه كه در طبله عطار بود و پايبند خاكش كرد، چندان كارگر بود هنوز كه
در قعر تاريك چاه ستيغ روشن كوه را میديديم -- دماوند بود شايد. مگر نه اين كه
سرانجام بر ظلمات ثلاثه يونس پرتو مغفرتی دميد؟ مگر نه اين كه عاقبت بر پوسته سخت
صبر ايوب روزن اميدی شكفت؟ مگر نه اين كه . . .
در جمع مهربرگوشان مهربردهان مانديم و مانديم تا ناگهان -- براستی
ناگهان؟ -- به خود آمديم و ديديم كه مرهم آشنا شوكرانی بيش نبوده است. سقراط نبوديم
و فضيلت را در معرفت ديديم. سقراط نبوديم و هر آن گفتيم كه هيچ نمیدانيم. سقراط
نبوديم و شوكران را نوشيديم تا دل را از قيد مهر در امان نگاه داريم. و آن كه نقطه
شكست را در خود میيابد، نبايد آيا تنها و بی پناه بر جای بماند؟ نبايد آيا به
زمزمه گفت: "جايی برای من بياب، نه در دنيا كه خانه من نشد، نه در خانه كه دنيای من
نشد، در دل شايد!"
منتشر شده در "شهروند"