داستان

خانه

 

 
 

اردیبهشت زیبا

تکه ای از رمان

درخت

بانو بی‌ سگ ملوس 



اردیبهشت زیبا (بشنوید)


تکه‌ای از رمان به تیر غیب گرفتار آمده‌ی "خانه‌ی ابر و باد" (1370)

          باید فراموش کند. پنهان کند. همه‌ی بایدها این را می‌گویند. همه‌ی فرمان‌ها می‌گویند که باید فراموش کند. باید همه چیز را فراموش کند، جز باید‌ها را. باید ساکت بماند. آن کنج، در پناه ستون بدقواره ساکت و بی‌حرکت مانده است. کلاس آمادگی حزبی. بوی پایی که به خورد موکت پرزدار قهوه‌ای سوخته رفته، حالش را به هم می‌زند. صدای تیز معلم -- ضرطه‌ی بی‌محل، بی‌امان، پایان ناپذیر. پرده‌ی گوشش خراشیده می‌شود. باید همه‌ی نیرویش را در سکون و سکوت صرف آن کند که معنا و مفهوم کلمه‌ها را نفهمد  -- نشانه‌ای که می‌شنوید ... معنایش ... در دل آرزو می‌کند کلاس به هم بخورد. سراسیمه از جا بپرد. شتابان به مهد کودک برود. پروین را از بغل مربی وحشت‌زده بگیرد و به خانه ببرد. طنین تک مضراب بی‌رمق در گوش‌هایش می‌پیچد. لب‌هایش از هم باز نمی‌شوند. کلاس آمادگی حزبی -- مکتب‌خانه. حاجیه خانم گاه به صحرای کربلا گریزی می‌زند و حرف حاج آقایش را پیش می‌کشد. سرخ و سفید و پیه و دنبه‌دار.

          سرخ و سفید و پیه و دنبه‌دار. شاید بس که حیاط خانه‌ی حاج آقا علا درندشت و دلباز بود، آسد صالح میلی به رفتن در خودش نمی‌دید. هنوز قوسی از خورشید از پس بام بلند خانه پیدا بود. از دالان هم صدای اهن و اهون، یا بسم‌ الله، یا یا الله روضه‌خوان تازه‌واردی شنیده نمی‌شد. دلش به شک افتاده بود. روضه‌ی شیخ یحیا چهارم ماه بوده یا سوم ماه؟ روضه‌ی قاسم نوداماد تازه تمام شده بود. ناله و هق هق زن‌ها فروکش کرده بود. یک دم دیگر از میان موج همهمه و پچپچه، رگه‌های زیر و تیز خنده به هوا می‌رفت. روضه‌خوان خبره آن است که پیش از فرو نشستن شیون و زاری، تند و ناگهانی مجلس را ترک کند. این‌طوری هم شاهد تغییر حالت مستمعین نمی‌شد، هم خیال می‌کردند چند منبر دیگر پیش رو دارد. آسد صالح غافل نبود. این را هم می‌دانست که بیشتر طالب صدای خوشش – یادگار جوانی‌اش – هستند. گمان نمی‌کرد مهارتی خارق‌العاده در آب چشم گرفتن داشته باشد. پا به سن گذاشته، هنوز خوشرو و خوشپوش و بذله‌گو و نظرباز بود. سرخ و سفید و پیه و دنبه‌دار. می‌توانست هم زن‌ها را به زاری وادارد، هم با لطیفه‌ها و متلک‌هایش به هرهر و کرکر بیندازدشان. بی‌خود نبود سالی ماهی یک بار هم گذارش به مجالس روضه‌خوانی مردانه نمی‌افتاد. صندلی لهستانی به غژغژ افتاده بود. استکان چای میان انگشت‌های کوتاه و سفید سرد شده بود. آخرین حبه‌ی قندی که از قندان نقره‌ی کنار پایش برداشته بود، در دهانش آب شده بود. با این‌همه انگار خیال بلند شدن نداشت. پس شاخ و برگ درخت‌های کوتاه و کج و کوله‌ی باغچه‌ی توت آن دخترک، آن که چادرنماز سفیدش از سرش سر خورده و روی شانه‌‌های گردش افتاده؛ بوی خوش خاک آب‌خورده‌ی باغچه‌ها؛ عطر سنگین و درهم یاس و شمعدانی؛ بوی تند و گس تنباکو – آسد صالح سست و کرخت شده بود. دو زن عقدی، چند زن صیغه‌ای، پسر داماد شده. اما هنوز دیر نشده است. اگر آرزویی را به گور ببری، کجا می‌توانی امید رستگاری داشته باشی؟ جز یک آرزو، به همه‌ی خواسته‌هایش رسیده بود. بس که قانع بود. خوشدل بود. راضی به رضای خدا بود. مومن و شکیبا بود. زنانش از گشاده ‌دستی و خوشخویی و خوشزبانی‌اش خشنود بودند. هوویی چهارده ساله مایه‌ی تفریح و تفنن می‌شد. آتش نفس را می‌خواباند. راه را برای مشغله‌ی معنوی باز می‌کرد. آن‌وقت می‌توانست با دل راحت توشه برای آخرت بیندوزد. پروردگارا تو رحیمی. تو رحیمی و کریمی. تو ... خنده‌ی بلند و ناگهانی زن‌ها آسد صالح را از گرداب غور و غوص در عظمت باری‌تعالی بیرون کشید. عرعر استغاثه‌آمیز مرکبش که افسارش را در دالان به دستگیره‌ی در بسته بود، بلند شده بود. چاره‌ی پای لنگ، چارپایی کم‌خرج. تکانی به خود داد. عمامه‌اش را جا به جا کرد. به پاهای چاق و کوتاه پنهان زیر قبای پاکیزه حرکتی داد. با نگاه خندان چشم‌های سبز دنبال نعلین‌های شامی خردلی‌اش گشت. پوست سفید، گونه‌های سرخ.

          صدای گوش‌آزار از لابلای دندان‌های فاصله‌دار سوت‌زنان بیرون می‌زند. خانم سوتکی اینجاست؟ پوزه‌ی دستیار جوان تکان می‌خورد. خوابیده و بیمار است. رنگش گچ دیوار است. دستیار دانشجوی شیمی است. می‌تواند تیزاب سلطانی درست کند. باید ماده‌ای درست کرد، در آزمایشگاه -- ماده‌ای که بتواند بیضه را حفظ کند. شکست ‌ناپذیر. روزهای زندگی مرد شش میلیون دلاری می‌پرید. قریب افشار نخودی می‌خندید -- پایش را روی پایش می‌انداخت. صورت آیرون ساید گوشتالو بود؛ خنده‌اش کمرنگ. آیرن ساید فریب نمی‌خورد. شاگردان آهسته می‌خوانند. دست به دست می‌گردانند. بلند می‌خندند. حفاظ عایق است. عمه گوهر می‌گفت یک ریگ بینداز گوشه‌ی لبت. همه موقرانه یادداشت برمی‌دارند. مکتب‌خانه بوی نم می‌دهد. بوی نا می‌دهد. بوی ... ملا باجی لقوه گرفته است. خودنویس پارکر خانم مدیر غژغژ می‌کند. بی‌وقفه از بیانات مطنطن نت برمی‌دارد. عامل نفوذی شکیل و خوش‌تراش است، فقط در پرسش و پاسخ هم غژغژ راه می‌اندازد. منشی سابق مدیرکل سابق خودش با دست خودش روی سر خودش آب توبه ریخته است. نگاهش دریده است. چشم‌هایش گاوی است. محال است بتواند دهان باز کند. مکتب‌خانه بوی گند پا می‌دهد. بوی بابا ناسی را می‌دهد.


درخت (داستان خوانی با صدای نویسنده)


بانو بی‌ سگ ملوس

 

نه چادر و چاقچور و روبنده و پيچه قجری، يا حتا مقنعه مقبول حزب‌الله، که همين سرانداز نازک و نخی نيمبند که بالی از آن راست پايين آويخته و بال ديگرش به نيت خفت نشدن بر زير چانه و زفت نينداختن بر پوست سر نرم بر شانه رها شده؛ اين تکه پارچه چهارگوش بی‌مقدار که سه گوش بر سر و موی سرکش مهار مي‌زند و گاه به وقت ورود به عدالتخانه به ياری سوزن و سنجاق و گيره کاغذ چارقد مي‌شود و سنگينی سرب را بر سر و رأس حجم محجبه هوار می‌کند و گاه در روزمرِه گی کش و واکش های هر روزه يا هول و حيرت حادثه‌های نابجا يکسره از ياد می‌رود؛ همين سرپوش ساده‌ای که در راهپيمايی‌ای نشانه حرمتی ناخواسته اما پذيرفته بود و در راهپيمايی ديگری ما به ازای توسری‌ای خفتبارشد؛ اين روسری که در جمع اجانب بيرق بيدار بنيادگرايان است و در ميان جماعت سرسپردگان دم خروس دگرانديشان؛ همين جلپاره، حالا و هنوز آزگار، آزارش می‌دهد.

آزيتا خيره نگاهش می‌کند و دو ساعد سيمين را به رخوت بالا می‌برد و ناخن های سرخ سرانگشت های سفيد را در سياهی انبوه دو سوی شقيقه فرو می‌برد و تابی به خرمن موی افشان و رها بر شانه‌ها می دهد و آهسته می‌گويد:

 - طفلکی!

در هياهوی سالن ترانزيت روشن و دلباز و پر جنب و جوش فرودگاه می‌شود به راحتی خود را به نشنيدن زد. نیمخیز می‌شود و دامن روپوش را صاف می‌کند و وقت نشستن به آزيتا که روبرويش نشسته، نيمخندی می‌زند که در معنا و مفهومش حيران بماند و در ادامه رد گم کردن می‌گويد:

ـ اين بار فقط دو تا روپوش با خودم آورده‌ام، يکی همين که تنم هست و يکی هم برای کنفرانس.

آزيتا پوزخندی می‌زند:

ـ منع تعدد زوجات که نداريد، منع تعدد روپوش داريد؟

ابرو بالا مي‌اندازد:

ـ معلوم است که يک وقتی قاضی دادگاه حمايت از خانواده بوده‌ای ها! عهد شاه...

آزيتا در حرفش می‌دود:

ـ آره، عهد شاه وزوزک، که يک چيزهايی داشتيم که حالا نداريم.

آرام می‌گويد:

ـ درست است، اما حالا هم يک چيزهايی انگار داريم که آن وقت نداشتيم.

آزيتا سر تکان می‌دهد:

ـ مثل همين روپوش و روسری‌ای که کار کمربند عفت و عصمت را می‌کند.

به خنده می‌گويد:

ـ برای همين است که شعار می‌دهند حجاب مصونيت است.

ـ پس حالا اگر به جای شرکت در کنفرانس حقوقی سر از کنفرانس پزشکی در می‌آوردی، می‌توانستی درباره محاربه با ايدز داد سخن بدهی.

بی‌اختيار می‌گويد:

ـ چرا من؟ برادرت هم پزشک است، هم در کنفرانس های پزشکی شرکت می‌کند، هم...

آزيتا در حرفش می‌پرد:

ـ هم همسايه‌ام است، اما دروغ چرا، اولندش که اين برادر و همسايه را سالی به دوازده ماه هم به زور می‌بينم که اين از مضار زندگی امريکايی، بلکه هم از محاسنش باشد. هر چه باشد محاسن که فقط در انحصار آقايان علما نيست. دومندش اين برادر و همسايه فعلی من گويا زمانی شوهر شما و پيش از آن هم پسرعموی جان جانی شما بوده، بنابراين حتماً خوب می‌دانی که اهل سينه سپر کردن برای چيزی و کسی نيست، حتا برای خودش... اما البته زيرآبی رفتن را خوب بلد است.

به تلخی می‌گويد:

ـ خيال می‌کردم فقط اهل جا خالی دادن است.

بلند می‌شود. روپوش گشاد را می‌تکاند و به دو سه قدمی خود را کنار شيشه می‌رساند و خيره به باند در خيالی پريده رنگ فرو می‌رود. حياط درندشت و آجرفرش اميريه، دشت سبزخانه ييلاقی اوشان، ساحل شنی و نمناک ويلای بابلسر، يا حتا کوچه تنگ و دراز محله پامنار، در هر کجايی می‌شد که جمع بچه‌ها جور بشود و به صرافت بازی بيفتند. گاهی هنوز در خلوتی شبانه و در نيم هشياری خوابی گنگ و پريشان طنين جارو جنجالشان را در گوش هايش حس می‌کند، و، پس پلک های بسته تصوير پررنگ و گذرای يکی از آن ها را به وضوحی حسرت برانگيز می‌بيند. حالا انگار در روشنای خاکستری خورشيد پيدا ناپيدا در دوردست باند سايه‌هايی در جنبشند: آزيتا و مازيار در دو سو مقابل هم ايستاده‌اند و به تناوب توپ را به سويش نشانه می‌گيرند. پلک ها را می‌بندد و دست ها را زير بغل می‌زند و می‌کوشد تا با برائت از بيرون توهم کمرنگ خاطره را به تصويری زنده بدل کند. حافظه همچنان خوب کار می‌کند؛ کم و بيش شايد مثل همه آن سال های دور رِفته که کلمه های چغرانبوهی از کتاب های قطور را به ترفند به خوردش می‌داد و هر زمان که می‌خواست پس می‌گرفت. اما يادآوری وصفی آبی بر آتش ميل تصرف پاره‌ای از کف رفته می‌ريزد و يأس را به جای شور به دست نيامده می‌نشاند و در کار جان بخشيدن به يادها در می‌ماند؛ و، يادآوری تصويری هم خيال نابی است که تجلی‌اش کشف و شهود می‌طلبد و تن به خواهش و خواسته نمی‌دهد. دستی در چاهی تاريک فرو می‌رود و خالی بيرون می‌آيد. حتا گوش هم نصيبی نمی‌برد. خوب يادش می‌آيد که مازيار عرق پيشانی را به پشت دست خشک می‌کرد و می‌گفت، "دست مريزاد توپ خورت حرف ندارد!" آزيتا مثل هميشه پشتی‌اش را می‌کرد، "اگر بخواهد خيلی هم خوب بلد است بازی کند. لج می‌کند کله‌اش را نمی‌دزدد." مازيار شانه بالا می‌انداخت و بی‌حوصله چند قدمی دور می‌شد و بعد می‌ايستاد و برمی‌گشت و به تأنی می‌گفت، "و ـ سـ ـ سطی يعـ ـ نی ـ جا ـ خا ـ لی ـ دا ـ دن!" و بعد فرز بر پاشنه پا چرخی می‌زد و تند می‌گفت، "شيرفهم شد؟" اين تکيه کلام مازيار به وقت جدل، آخرين حرف هم بود. حالا، هر چند از ياد نبرده است که لحن آن که اين جمله را بر زبان می‌آورد، وقت بازيهای بی‌شمار کودکی از همدلی نشان داشت و وقت جدال آخرين از تحکم، نه صدا را می‌تواند در خاطر زنده کند، نه صورت را.

آزيتا آستينش را می‌کشد و می‌گويد:

ـ تا وقت پروازمان خيلی مانده، بيا برويم آن کافه روبرويی بنشينيم و مثل آدم حسابي ها لبی به قهوه تلخ کنيم و گپی بزنيم.

پی آزيتا می‌رود و زير لب می‌لندد:

ـ آخر با اين سر و وضع!

آزيتا بی ‌آن که سر برگرداند، می‌گويد:

ـ سر و وضعت با جيب ريالی‌ات جور است، سرکار خانم. می خواهم از جيب دلاری‌ام شيرينی قاضی تحقيق شدنتان  را بدهم.

با نوک زبان لب های خشک را تر می‌کند:

ـ هر وقت برگشتيم به حق انشای رأی، با همين جيب ريالی‌ام در مقر حقوق بشر مهمانت می‌کنم به يک ناهار شاهانه.

آزيتا سر برمی‌گرداند و حيرتزده نگاهش می‌کند:

ـ چه پوست کلفتی داری تو!

پوزخند می‌زند:

ـ پوست کلفت و کله ‌خر.

آزيتا قدم تند می‌کند:

ـ شک نداشتم که ماندنت از کله‌خری است، اما ...

وارد که می‌شوند، پا سست می‌کند و بوی شيرينی و قهوه و سيگار را به مشام می‌کشد. آزيتا دور و بر را برانداز می‌کند و به سوی ميزی در کنار شيشه تيره حائل ميان کافه و سالن می‌رود. بند کيف های دستی را به دسته صندلی‌هاشان می‌اندازند و روبروی هم می‌نشينند. آزيتا سفارش شيرينی و قهوه که می‌دهد، قوطی سيگارش را از کيف بيرون می‌آورد و روی ميز می‌گذارد. در نور ملايمی که بر چهره‌اش افتاده است، به تأمل نگاهش می‌کند و می‌گويد:

ـ تو هم که نماندی، کمتر از من شکسته نشده‌ای.

آزيتا چينی به پيشانی می‌اندازد و سر کج نگه می‌دارد و کف دست را تکيه‌گاه چانه می‌کند:

ـ وقتی دو زن بعد از پانزده سال دوباره به هم برسند، معلوم است که اين طوری به هم تعارف تکه‌پاره می‌کنند ديگر، مخصوصاً اگر يک وقتی يکی خواهرشوهر ديگری هم بوده باشد.

به خنده می‌گويد:

ـ من که هيچوقت به تو به چشم خواهرشوهر نگاه نکردم.

ـ همکلاسی و همکار که بوديم؟

سر تکان می‌دهد:

ـ هميشه.

ـ کدام هميشه؟

صدای آزيتا گرفته به گوشش می‌آيد. گارسون با طمأنينه کيک و قهوه را روی ميز می‌گذارد. دور که می‌شود، آزيتا بی ‌آن که نگاهش کند، آهسته می‌گويد:

ـ گفتم که آن وقت فکر می‌کردم طاقت آوردنت از کله‌شقی بی‌حد و حسابت است. لقمه حجاب که گلوگير بود و هزار سيخ و سوزن ريز و درشت را از صبح تا شب به پايين و بالای آدم فرو می‌کردند، همه هيچ؛ طاقت نداشتم ببينم کارم هم مثل هست و نيستم ملاخور شود.

قهوه تلخ را مزه مزه می‌کند و به پوزخندی می‌گويد:

ـ خوب، وقتی حق گرفتنی باشد، پس گرفتنی هم می‌شود.

آزيتا نوک چنگال را به پيچ و تاب در تن نرم و پوک کيک می‌گرداند:

ـ يعنی که زهی خيال باطل! که هی ندهند و هی بگيری یا هی پس ندهند و هی پس بگيری و عاقبت به آخر خط که می‌رسی ببينی از آن وقتی که سر خط بودی هم پس‌تر ايستاده‌ای.

تکه‌ای از کيک را به بی‌ميلی در دهان می‌گذارد و جرعه‌ای قهوه را به اشتياق می‌نوشد:

ـ شايد هم از خط بيرون پريدن خوشايندتر از پس رفتن باشد. حالا ديگر يقينی ندارم.

آزيتا قهوه‌اش را تمام می کند و فنجان را تق روی نعلبکی می‌کوبد:

ـ ما هر دو عاشق بی‌قرار عاليجناب بوديم. لت و پارش که کردند، تو به اميد تيمار کنارش ماندی و من از هول تماشای جان کندنش سر به بيابان گذاشتم.

بلند مي‌خندد:

ـ از کی تا به حال کاليفرنيا بيابان شده است؟

آزيتا سيگاری روشن می‌کند:

ـ از وقتی جناب قاضی اسبق با وردستش جناب تيمسار اسبق از صبح سحر تا بوق سگ سگدو مي‌زنند تا رستوران شرقی را در ناف غرب بچرخانند.

نگاه خيره‌اش را به خط های پيشانی آزيتا و چين های دور چشم های خط کشيده اش می‌دوزد و نرم می‌گويد:

ـ همدرد که نيستيم، اما می‌توانيم با هم همدلی کنيم.

خنده‌ای کمرنگ بر چهره آزيتا می گذرد:

ـ حتماً، چون انگار که هر دو باخته‌ايم.

به دلداری می‌گويد:

ـ اما تو پاک باخته نيستی، دست‌کم خانه و خانواده‌ات را حفظ کرده‌ای.

آزيتا پک محکمی به سيگار می‌زند و از پس هاله دود به طعنه می‌گويد:

ـ بر منکرش لعنت! اين که اين تيمسار ورچروکيده هنوز غيرت نشان می‌دهد و برای درآوردن خرج شهريه پسرش در هاروارد جان می‌کند، يا اين که اين بچه با همه سرتقی‌هايش سر به راه است، البته که جای شکر دارد. پانزده سال آزگار مک دونالد سق بزنی و کوک کوفت کنی و مارلبورو دود کنی و مايکل جکسون گوش کنی و با همه اين ها اُس و اساس خانواده‌ات را از هم نپاشانی، يعنی که شق‌القمر کرده‌ای، گويا! اما... اما...

آزيتا با مهارت قصه‌گويی کهنه‌کار مکث می‌کند. به تأنی پک به سيگار می‌زند و خيره و خاموش نگاهش می‌کند. خرده خرده گرفتگی از چهره‌اش محو می‌شود.

 کنجکاو می‌پرسد:

ـ امايش ديگر در کجاست؟

آزيتا سينه‌ای صاف می‌کند و شکلکی درمی‌آورد:

ـ عرضم به حضور انور سرکار عليه، ضعيفه عفيفه محترمه مکرمه منوره، که، ما غريب غربتيها اگر در غربت ستر صورت و عورت نمی‌کنيم، ستر سيرت که می‌کنيم.

نوک بال روسری سياه را ميان انگشت ها می چرخاند و به اعتراض می‌گويد:

ـ اين برِ دنيا که در بر روی پاشنه افشاگری از هر نوعش می‌چرخد، برخلاف آن بر که بر روی پاشنه لاپوشانی می‌گردد...

آزيتا در حرفش می‌دود و به خنده می گويد:

ـ آره، اين ها که دائم چوب برمی‌دارند و در خلأ و خلای خودشان و دوست و دشمنشان فرو می‌کنند؛ اما حالا خيلی مانده تا ما آويزان ها ياد بگيريم دست کم به خودمان کلک نزنيم.

آهسته می‌گويد:

ـ پس تو هم تنهايی!

آزيتا شانه بالا مي‌اندازد:

ـ در نهايت همه همين طورند. چيزی که آزارم می‌دهد اين است که حالا مشتم خالی است.

حيرتزده می‌گويد:

ـ اما تو که دستت باز بوده.

آزيتا سيگارش را در زيرسيگاری خاموش می‌کند:

ـ تو منکر قوام و دوام قيد و بندهای شخصی که نيستی!

ـ معلوم است که نه، اما فقط که نبايد با بيرون درافتاد.

آزيتا به خنده ای نرم می‌گويد:

ـ خوب با غير خودی درافتادن آسانتر است ديگر.

ـ وقتش که می‌رسد، طفره می‌روی.

آزيتا به گارسون اشاره ای مي‌کند و می‌گويد:

ـ من يکبار که وقتش بوده، از روی حساب و کتاب انتخاب کردم؛ همان وقتی که تو بی حساب و کتاب مازيار را نشان کردی. بعد ديگر خب تا به جايی برسی که سبک و سنگين کنی و کم و کسری هايت را اندازه‌ بگيری، شايد آن‌قدر زمان گذشته باشد که موهای کنار شقيقه‌ات سفيد شده باشد. اما اگر راستش را بخواهی، باز هم حساب و کتاب کرده‌ام.

با بی‌صبری می‌پرسد:

ـ چه طوری؟

آزيتا خيره نگاهش می‌کند:

ـ هميشه چيزهايی را به تو می‌گويم که هنوز به خودم نگفته‌ام.

فنجان و زيردستی را کنار می‌زند و تند می‌گويد:

ـ لوس نشو ديگر، زود بگو، شايد ديدارمان به قيامت بيفتد.

آزيتا به ترديد می‌افتد:

ـ بلکه هم اين طور خيال می‌کنم تا خيلی احساس غبن نکنم.

بند کيفش را از قيد دسته صندلی درمي‌آورد:

ـ بالاخره کدام طور؟

آزيتا سينه صاف می‌کند:

ـ به خودم گفتم آزيتا خانم دروغ چرا؟ کم و کسری تو يک رأس عاشق است، نه يک فقره فاسق، پس تا وقتی از آسمان پايين نيفتاده، زيگزاگ نرو!

خنده‌اش می‌گيرد:

ـ حيف اين زبان تو که در غربت تلف شده!

آزيتا قوطی سيگارش را در کيف می‌گذارد:

ـ تلف شده، اما تهرانجلسی که نشده.

به دلجويی می‌گويد:

ـ خوب، حالا هنوز هم دير نشده.

آزيتا کيف پولش را درمی‌آورد تا صورتحساب را بپردازد:

ـ چه فکر کردی؟ تا وقت اشهد به خودم فرجه مي‌دهم؛ بلکه شاهزاده خورشيدم همان ملک‌الموت باشد.

ناگهان بغض فروخورده‌ای در گلويش گلوله می‌شود. به حسرت می‌گويد:

ـ چه طور اين همه سال از تو محروم ماندم!

آزيتا نگاهش را از چشمهای نمناک می‌دزدد:

ـ به رغم ريدمان کلاغها سر سوزنی شک ندارم که زمان بر ما نگذشته است. حالا اگر دو نجيب‌زاده سرد و گرم روزگار چشيده دست بر قضا از راه برسند، به نظر تو ما نونهالان مجدد چه کار می کنيم؟

پوزخندی می‌زند:

ـ بي‌معطلی می‌زنيم به چاک.

آزيتا نيمخيز می‌شود و می‌گويد:

ـ پس بی ‌آن که به پشت سرت نگاه کنی، بلند شو تا راهمان را بکشيم و برويم!